شاید به بهانه‌ی هشتم مارس

من تو خانواده ای بزرگ شدم که اکثر افراد اون رویکردشون به تربیت دختر این بود که چون دختر توی جامعه مظلوم واقع شده باید بهش بیشتر بها داده بشه تا بتونه از خودش مراقبت و محافظت کنه و حقش رو از زندگی بگیره. یعنی اینکه دخترها در فامیل من کمی از پسرها به خاطر اینکه حقشون در قانون و جامعه پایمال شده بیشتر مورد توجه قرار میگیرند.
اکثر افراد فامیل هم مثل خیلی از خانواده های ایرانی بک‌گراند دینی و مذهبی دارند با برداشتی مدرن از اسلام. یعنی در عین حال که حاج خانوم یا حاج آقا هستند اما حجاب ندارند و پارتی میگیرند وبچه هاشون اکثرن با دوست پسر و دخترهاشون ازدواج میکنند. همه‌ی دختر ها و حتی خیلی از زنهای نسل قبلی تحصیل کرده و شاغل هستند. خیلی‌هاشون ماه رمضان روزه میگیرند اما اگه سفر خارج برند پاشون به دیسکو و بار و کنسرت هم باز میشه. دختر و پسر و زن و مرد با هم توی مهمونی‌ها قر میدند. اصولن تفاوتی در نگاهشون به دختر و پسر صرفن به خاطر جنسیتشون وجود نداره و همونقدر که یه پسر آزاده تا هر ساعتی خواست بیرون از خونه باشه دختر هم اجازه داره با دوست پسرش گردش بره.
تا همین الان هم که من دارم اینها رو مینویسم بیشتر بچه های فامیل با اینکه با انتخاب خودشون درس خوندند و ازدواج کردند وشاغل شدند اما موفق بودند.

اینها رو نگفتم که بخوام پز خانواده ام رو بدم که اصلن پز دادنی هم نیست هر کسی در فامیلی بزرگ میشه که ارزشها و کاستیهای خودشون رو دارند. اما اینها رو نوشتم که بگم با اینکه من تا وقتی تو خونه و بین افراد فامیل هستم هیچ احساس تفاوتی در زن با مرد بودن نمیکنم( البته کمی دخترهامون لوسترند!) و با اینکه میدونم و ایمان دارم که وظیفه‌ی مرد و زن در خونه و خانواده متفاوت ه و هر کدوم میتونند از عهده‌ی نقشی بر میاند و جنگ و دعوایی هم سر این نقشها و وظایف ندارم و کلن دلیل اضلی خلقت انسان رو در دو جنس به خاطر همین تفاوتها میدونم و باور دارم که زن و مرد کامل کننده ‌ی هم هستند اما وقتی پام رو از چهاردیواری خانواده بیرون میذارم و وارد جامعه ایران میشم احساس جنس دوم بودن بهم دست میده.
این بار جنس دوم بودن رو هم اون موقعی احساس میکنم که توی مدرسه من باید بدترین و بی‌ریخت‌ترین و چندش آورترین فرم لباس رو میپوشیدم در صورتی که برادرم میتونست هر روز با یه لباس و تی شرت مدرسه بره.
این تحقیر رو و جداسازی رو وقتی احساس میکنم که بهم اجازه نمیدند هر رشته ای که دلم خواست انتخاب کنم به صرف به ظاهر مردونه بودنش.
این حقارت رو وقتی احساس میکنم که توی دانشگاه من رو به خاطر زمین خوردن توی پله‌ها میگیرند و با اینکه تمام تلاشم رو برای موجه بودن کردم به سرتاپام ایراد میگیرند اما پسرهای دانشگاه با آزادی خیلی بیشتری از من و با هر مدل مو و لباسی که بخواند ظاهر میشند.
این حقارت رو وقتی احساس میکنم که با اینکه تا جایی که یادم میاد پدرم همیشه تساوی رو در مورد من و برادرم رعایت کرده اما بعد از مرگش بنا به قانون نصف برادرم حق ارث دارم.
وقتی تحقیر میشم که موقع خروج از فرودگاه ایران به خاطر اینکه اجازه‌ی رسمی پدر فرزندی رو که نه ماه بارداریش رو کردم و به دنیاش آوردم و بیشتر کارهاش با منه رو همراهم ندارم مامور بددهن فرودگاه به خودش اجازه میده هر چی به دهنش میرسه بهم بگه و حتی تهمت بچه دزدی بهم بزنه و چنان من رو به جنون میرسونه که همون جا تمام قدرت زنانگیم رو به سرش فریاد میزنم.

هر چقدر هم در خانواده ها سعی در رعایت برابری و تساوی زن و مرد باشه اما این حقارت در رگ و پی جامعه و فرهنگ و قانون و سنت ایران انقدر ریشه داره و چنان در تار و پود تفکر این مردم تنیده شده که تغییرش شاید راهی جز مرگ دسته جمعی نداشته باشه.

متاسفم بگم من از تغییر این فرهنگ ناامیدم.

پ.ن1: بهانه ی این نوشته خلاصه نویسی خانوم شین بود از کلاس هوش جنسی آقای سلطانی که احساس میکنم خیلی از قسمتهاش(نه همش) نتونسته بار جنسیتی رو از روی نگاهش برداره و تکرار به شکل دیگه ای ازهمون حرفهای همیشگی ه که نتیجه ای جز فرهنگ حاکم الان نداره.
پ.ن2: این نوشته رو از زبان زنی بخونید که هم سعی میکنه وظایف مادری و همسریش روتا اونجای که میتونه انجام بده و هم خودش به تنهایی فارغ از این نقشها براش مهم ه و سعی میکنه خودش و آرزوها و جاه‌طلبی‌هاش رو پس این نقاب‌ها فراموش نکنه.
پ.ن مهم: من با هر روزی به نام زن یا مرد بابت بار جنسیش مخالفم اما دروغ چرا با روز پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و عشق و... کلی هم حال میکنم.
ارسال یک نظر