یک نوشته ی بی سروته

اولین شکوفه های رویت شده امسال درباغ یه معبد.

یه نگاه به لباسهای خشک شده توی بالکن کردم و بهشون گفتم که تا چیزی اینجا ننوشتم سراغشون نمیرم. حالا بی هدف شروع کردم.

هر چی که هست اثر داروهاست یا تب دیشب یا گریه های ظهر یا خستگی صبح تا ظهر بیمارستان بودن, سام چهار ساعت و نیم ه که خوابه و هر چقدر هم سعی کردم که بیدارش کنم نشد. حتی با صدای برنامه ی مورد علاقه اش حتی با عوض کردن پوشکش حتی با خواب بدی که دید و گریه ی بعدش. موندم فقط بچه ی من ه که اینهمه مریض میشه یا اپیدمی همه بچه هاست؟ انگار روتین شده این برنامه که هر دوشنبه اول زنگ بزنم مدرسه و بگم نمیام بعد زنگ بزنم مهد سام و بگم نمیاد و بعد شال و کلاه کنیم به طرف بیمارستان. یکی دو روز رو خونه بمونه تا بهتر بشه بعد من بدوم که جبران این دو روز رو بکنم و باز در اثر مهد رفتن مریض و بداخلاق بشه. آخر هفته هام بشه تب و سرماخوردگی و باز هفته ی جدید. نه اینها غر نیست اینها یادگاریهای این روزهاست که خب میگذره و تا چند سال دیگه خبری ازشون نخواهد بود.

وسط نوشتن شوشو زنگ میزنه برای پنجمین بار در طول امروز حال سام رو میپرسه و خسته نباشید میگه و تشکر میکنه که بهش میرسم. بامزه است که از آدم به خاطر انجام وظیفه تشکر کنند. شاید میخواد بگه درکم میکنه اینجوری میگه که بیشتر لوسم کنه! بعد لابه لای حرفش میگه یه ساعت دیگه راه میفتم یعنی دو ساعت دیگه میرسم خونه. بهش میگم نمیترسی دوست نداشته باشم. حرفی که همیشه در لفافه ی شوخی عدم رضایتمون رواز وضعیت و تصمیم طرف مقابل نشون میده. وقتی این جمله رو مینویسم فکر میکنم اگه یکی از بیرون نگاه کنه میگه چه زن و شوهر لوسی اما واقعیت اینه که نشون دادن نارضایتی با چاشنی لوسی و شوخی از جنگ و دعوا و حتی غر زدن خیلی بهتره.

با مامان بزرگه حرف میزدم آخر همه ی دلداریها و حرفهای خوبی که زد و مثل همیشه آرامش رو به اوضاع پریشون این روزهام که نتیجه بدخلقی ها و مریضی سام هست آورد, میگه همین کارها رو باید بکنی و همین سختی ها رو بکشی که بهشت بره زیر پات. قبل از اینکه حرفی بزنم میگه میدونم این حرفها رو میگند تا گولمون بزنند و پدرمون رو در بیارند. نه بابا مامان بزرگه هم خلاف شده.

با مامان حرف میزنم و طبق معمول همیشه تمام بداخلاقیهام و عصبانیت ها و فشارهام رو سر اون خالی میکنم و باز هم هیچی نمیگه و فقط ازم میخواد که اگه دوست دارم مهمون اون برای عید برم ایران و خستگی در کنم. و من مثل همیشه از رفتارم باهاش عذاب وجدان میگیرم که اگه اینهمه درکم نمیکرد راحتتر بودم.

مامان شوشو زنگ میزنند و حال سام رو میپرسند و وقتی میگم که پنج طبقه رو اومدم بالادر حالی که سام میخواست خودش رو پرت کنه از شدت بداخلاقی و جیغ و همش میترسیدم که دو تایی باهم روی پله های لیز بخوریم، میگه که آخرش کمر درد میگیری. جمله ای به این معنا که درکت میکنم. میمونم چطور همه درکم میکنند غیر از خودم که همیشه از خودم ناراضیم وفکر میکنم توانم بیشتر از این حرفهاست.

از دیشب بوی بهار میاد و این ربطی به شکفتن شکوفه های صورتی آلو نداره. شاید اگه این زمستون تموم بشه همه ی این خستگی و بیماری رو هم با خودش ببره.

بوی قورمه سبزی هم نوید داشتن یه شام حسابی رو بعد از چند روز میده و من راز خوشمزگی قورمه سبزی های خاله کوچیکه شاهرخ رو بهش اضافه کردم تا دل و دین همسرم رو ببرم!
ارسال یک نظر