...

1.به احتمال خیلی زیاد تنها بلاگرهایی در طول عید وبلاگ می نویسند که یا خارج از ایران باشند و به جای رفتن به همون عیددیدنی های اجباری و سفر، مشغول سماق مکیدن باشند یا اون عده از داخل نشین‌ها که درجه اعتیادشون زیادی بالا باشه!

2.با همزمانی پایان سال کاری و تحصیلی و مالی در ژاپن و تعطیلی روز اعتدال بهاری همون روز عید خودمون و کم شدن از بار کارها در این آخر سالی درک حال و هوای عیدانه ایران این سر دنیا زیاد هم سخت نیست.

3.دیرو شاهرخ تمام تلاشش رو کرد تا من رو مجاب کنه تو همین دو -سه روز باقی مونده به صورت سورپرایزی برم ایران. هنوز هم تا یکی -دو ساعت دیگه وقت برای تصمیم گرفتن دارم اما به مسیر و همراهی سام که فکر میکنم تمام مزه ی خوب عید فراموشم میشه.

4. این روزها زیاد با هم درگیر میشیم. همش هم به خاطر اینه که حرفهاش رو نمی‌فهمیم. کاش زودتر این مرحله بگذره و پسر ما هم به سلامت قاطی ناطقین بشه.
کدوم بخش از بچه داشتن به چالش نخواهد گذشت؟

5.از تصور دوباره دیدن ساکوراها و بهشتی که با خودشون به زمین میارند به طرز عجیبی شادم.

6.اوپز... اشتباهی وسط کار پابلیش شد.

7. خداحافظی با مدرسه سال قبل وقتی با یه پرزنتیشن افتخاری درباره ایران تموم بشه انقدر آدم رو دچار احساسات میکنه که بابتش کمی چشمهات سنگین بشند از اشک.

8.هر کاری کردم نتونستم خودم رو راضی کنم و از خونه‌تکونی چشم بپوشم. این شد که بیشتر حس بهاری داریم حالا.

9. با اینکه گلهام به طرز زیبایی گل دادند و هیچ جای خالی دیگه ای نبود لب هره بالکن، اما دو تا لاله‌ی سفید و صورتی با یه سنبل نارنجی کاشتم که بیشتر به بهار خیر مقدم بگم.

10.تمام تلاشم برای جلب توجه شاهرخ به گلها به دیوار خورد. گاهن فکر میکنم اگه کمی شلخته‌تر بودم و اینهمه در حالی تمیز کردن و جمع و جور کردن نبودم شاید اون هم راحت تر بود تا اینکه سر هر بی‌توجهی‌ش یه قشقرقی به پا کنم.
بهش میگم اصلن دیدی چقدر اینجا خوشگل شده میگه از بوشون معلومه میگم از کی تا حالا بنفشه بو داره این بوی نرم کننده‌ای ه که به لباسها زدم.
بهش میگم بیا غذا بگیریم بریم بشینیم تو بالکن بخوریم میگه نه سام میره خاک بازی نمی‌ذاره راحت باشیم.
میاد میشینه توی بالکن تا پیپ بکشه دریغ از یه نیم نگاه به او همه زیبایی و رنگ.
خلاصه از دستش شاکیم اساسی.
عوضش سام داره دوباره از بازی توی بالکن لذت میبره. و خودم که میتونم ماگم رو بگیرم دستم و لم بدم روی صندلی و به شرق چشم بدوزم.

11. میخوام اینها رو که نوشتم چند تا خرده کارم رو توی دانشگاه که انجام دادم برم خرید لباس عید برای سام. تا ایران بودم از هر چی خرید عید بود فراری بودم. عید دیدنی هم همیشه محدود بود به اونهایی که دوستشون داشتم. حالا اینجا میخوام هم لباس عید بخرم هم دلم میخواد برم عید دیدنی.

12.دیروز هم رفتم موهام رو کوتاه کردم و الان دچار احساس ملکه زیبایی ام.

13.هر چیز غیر اوریجینال و بی‌اصالت.
ارسال یک نظر