بهارانه

هوا عجیب بهاری ه. تمام طبیعت داره جوونه میزنه. عطر خوب زندگی توی تمام شهر پیچیده. همه جا پر از پرنده های آوازه خون ه. کفشدوزکهای کوچولو با اون تن سرخ و سیاه شون خبر از تولد دوباره میدند. دل من هم هوایی ه.
هجوم خاطره های تمام عیدهاست که برگشته و بی نوبت جای هم دیگه رو میگیرند و من که نمیدونم از مزه مزه کردن یاد کدوم خاطره بیشتر لذت ببرم. یاد خونه ی قدیمی مادر بزرگ و شبهای عید که همه ی خانواده پدری دور هم جمع میشدیم یا خونه ی اون یکی مادر بزرگ که فقط خودمون بودیم با یک دنیا شادی از نوروز. روزهای خوب و خلوت تهران که میشد آسمون آبیش رو دوباره دید و تو کوچه ها و خیابونهاش در یک آرامش دلپذیر قدم زد یا قیل و قال شمال و شبهای لب دریا کنار دوستان. یا به اصفهان فکر کرد و رفتن به باغ دوست و فامیل و خوشبختی رو با بقیه کنار یه دیگ بزرگ آش یا یه بازی وسطی یا درست کردن یه آتش بزرگ، قسمت کردن.
با رفتن شاهرخ سر کار و همزمانی سال تحویل با خواب بعد از ظهری سام، موقع تحویل سال تنهام. برای دومین بار در کل زندگیم. اما شادی دوباره زنده شدن رو در خیالم با همه کسانی که دوستشون دارم شریک میشم هر چند فرسنگها ازشون دور باشم.
ارسال یک نظر