...

1.Obtaining good data is a miracle for a prostrated Ph.d students!

2.دکتر گفت که احتمال زنده ماندنش خيلي زياد نيست.حس مي کردم خيلي زود خواهد مرد.چند هفته بعد از تولد ‏هيکاري سفري به هيروشيما کردم.خيلي از آدم هايي را که از بمب اتم جان سالم بدر برده بودند ديدم که اسم مرده ‏هاي آن سانحه را روي فانوسي نوشته بودند و مي سپردند به رودخانه.بعد به فانوس نگاه مي کردند که روي آب ‏غوطه مي خورد- روح مرده مي رفت به تاريکي.دلم مي خواست من هم در اين کار شرکت کنم.اسم هيکاري را ‏روي فانوس نوشتم، چون فکر مي کردم خيلي زود خواهد مرد.آن زمان ديگر علاقه اي به زنده ماندن نداشتم.

قسمتی از مصاحبه‌‌ی کنزابورو اوئه نویسنده ژاپنی برنده‌ی نوبل ادبیات.

کسی میتونه بگه از کدوم کتابفروشی توی ایران میشه کتابهاش رو خرید. میخوام مامانه رو بیچاره نکنم برای پیدا کردنشون.

3.ما نشستیم ته دنیا و ماستمون رو میخوریم و این بحثهای انقلابی- سکثی رو دنبال میکنیم و طبق یه اصلی که چند وقتی هست بهش رسیدیم هی جلوی خودمون رو میگیریم که داخل ماجرا نشیم. نه اینکه بقیه که میشند بد کاری میکنند نه اتفاقن خوب کاری میکنند و بعضن ما هم یه چیزهایی ازشون یاد میگیریم اما فقط ما از بس فهمیدیم کلن درک بقیه از حرفهای زده شده با منظور اصلی گوینده فرقش از اینجا تا ماه ه اینه که به خودمون قول دادیم دیگه خودمون رو وسط میدان مین نندازیم و اصلن نیمدونیم اینها رو هم برای چی نوشتیم. شاید جهت رفع حناق!

4.برای شوهرجان‌مون خیلی خوشحالیم که اینهمه پر انرژی و خوشحال ه این روزها.

5.خودمون هم نمیدونیم چرا مدل حرف زدنمون مدل مارانایی شد.

6. با این بارون بهاری و این رنگ درختها و این مهی که توی هواست باز من دچار حال و هوای رمانهای خواهران برونته شدم. این هم از اون احوالات غریبی ه که معلوم نیست چطور در روح و روان م رسوخ کرده. اما همون چیزی ه که الان در هوا جاری ه.
فقط انقدر به یاد موندنی ه که از زمان پیدایشش تا الان تمام لحظاتی رو که به این حال دچار شدم به طور تمام و کمال یادم ه.
مثل اون روز ظهر جمعه که رفتیم خونه ی عمه مامان یا اون روزی که با بچه ها بعد از کنکور رفتیم قرقاول استیک بخوریم و...

7. مربوط به بند 3. در جواب خانوم شین که میگه ما نمیدونیم اعضای جنس.ی بدن بچه مون رو چه ببنامیم و راست هم میگه ما در زبان و فرهنگمون جای خالی داریم برای نامیدن این قسمتهای ناموسی و کلن پدر و مادرهای زیادی در توضیح خیلی از مسایلی که به این اعضای بدن مربوط میشه(مثل بچه دار شدن یا دستشویی رفتن) دچار مشکل میشند.
من تصمیم گرفتم از حالا تا هر وقتی که سام در مورد اینگونه موضوعات ازم سوال کرد یا نه اصلن وقتی میخوام چیزی رو بهش یاد بدم به روش ژاپنیها عمل کنم. ژاپنی ها(حداقل اینهایی که من دیدم) اینجور مواقع درست و علمی جواب میدند و اینکه بچه ممکنه حرفهاشون رو نفهمه زیاد مهم نیست چون بهش یاد میدند که درک یه سری از مسایل با بزرگ شدنشون انجام میشه. خوبی این روش اینه که مربی یا مادر دچار غلطجواب دادن نمیشه و بچه هم دچار گیجی نمیشه. حداقل میفهممه که خیلی از مسایل با گذشت زمان براش قابل درک ه.
مثال میزنم. از چند ماه پیش توی کلاس سام مربی ها برنامه آموزش دستشویی رفتن دارند. یه روز من اون موقع اونجا بودم و دیدم که مربی برای بچه های کوچولو( از یک سال و نیمه گی) در حین آموزش دستشویی رفتن به بچه ها اسم آلتهای تناسلیشون رو میگه و بعد توضیح میده که جی.ش از این قسمت در میاد و اینکه برای محافظتش باید اون رو توی شورتهای پوشکی بذارند.
حالا در مورد سک.س یا نحوه به دنیا اومدن بچه یا خیلی از مسایل دیگه هم میشه از همین روش استفاده کرد.
بچه ها با اینکه درک درستی از خیلی از مسایل ندارند اما بر اساس هوش ذاتیشون میفهمند که چه جوابی به سوالشون درست ه و کدوم نه. یه مورد دیگه هم اینکه ما حق نداریم با داستانهای ساختگی و جوابهای غلط ذهن و فکر بچه ها رو ازواقعیتها منحرف کنیم.
در جریان این امر و نبود کلمه مناسب فارسی ما هم از معادل ژاپنیش(چین چین- آلت تناسلی مردانه) برای آموزش اعضا بدن به سام استفاده میکنیم و چه عیب داره اگر در آینده هم سام از همین کلمه استفاده کرد حداقل یه کلمه با استفاده ی درست ه.

انگار نشد هیچی نگم!

8.گاهی انگار آدم با خوندن یه کتاب یا یه متن یا دیدن یه فیلم یا یه برخورد با کسی، پرده ای از جلوی چشمهاش کنار میره و به جایی میرسه که با کلی تمرین و ممارست نمیتونسته برسه.
اینکه چطور شد رو خودم هم نمیدونم اما با خوندن دفترچه ممنوع انگار یه دفعه تمام زنانی که می‌شناختم و خیلی وقتها در افکارم نگاه قضاوت‌گر در موردشون داشتم پیش چشمم اومدند. همون موقع بود که فهمیدم چقدر بی‌رحم و بی‌انصاف بودم در قضاوت‌هام و شرمنده شدم.

9. هنوز کلی تا سیزده مونده و من باید یه عالمه گراف بکشم و یه میتینگ هم با استادم بذارم که خب وبلاگنویسی مجال نمیده.

10. گیرم شماها خیلی هاتون بخونیدش. گیرم خیلی ها هم بهش لینک داده باشند اما من هم میدم از بس خوندنی ه این پست:
گاهی کلیدِ دی‌فراست‌مان خراب می‌شود

11.این مرضی که تا چشمهام رو برای خواب میبندم یه عالمه صحنه هایی که دورند و بی ربط و فراموش شده یادم میاد دست از سرم برنمیداره. قبلن ها فکر میکردم همه اینطورند اما تازگی ها فهمیدم انگار تعداد مبتلایان به این مرض اونقدرها هم زیاد نیست. یه جور فعال شدن ناخودآگاه قبل از به خواب رفتن ه که گاهی شیرین و بیشتر مواقع آزاردهنده است.

12.Every night,one of my mom and me chatting on the phone subject is oil price!

13. با کلی امید دارم میرم گرافهام رو بکشم اما اگه جوابها بد باشه این شماره رو تقدیم میکنه به هر چی کد و مقاله و مدرک دکتراست.

ارسال یک نظر