یک امتیاز به نفع مادران کودکان مهد کودکی

مهدکودک خطر ابتلا به 'لوسمی' را کاهش می دهد

...محققان آمریکایی با بررسی نتیجه چهارده مورد تحقیق جداگانه بر 20 هزار کودک که شش هزار تن از آنها مبتلا به سرطان خون بودند، نتیجه گیری کرده اند ارتباط کودکان با هم در پیشگیری از بروز لوسمی لمفوبلاستیک حاد موثر است...

افزایش مقاومت بدن کودکان نسبت به عفونت به وسیله ابتلای مکرر به انواع مختلف مقاومت بدن را در برابر ابتلا به لوسمی افزایش می دهد...

با سابقه سرطان در خانواده‌ی من(پدرم و پدر بزرگم و بیشتر خانواده ی مادری م) شنیدن این خبر خیلی خوشحال کننده است.
این موضوع رو از خیلی از دکترها و مادرانی که بچه‌هاشون رو از سنین پایین به مهد میبرند شنیده بودم که ابتلای بیش از اندازه این بچه ها( مثل سام) به سرماخوردگی و بیماریهای دیگه که احتمالن تا سه سالگی هم ادامه داره باعث میشه سیستم دفاعی بدن این بچه‌ها قوی بشه و احتمال ابتلای اونها نسبت بچه‌هایی که از بودن در محیط‌های اجتماعی دورند در بزرگسالی خیلی کمتره. و حالا این خبر خوب هم روزم رو ساخت که تمام این روزها و ساعتهایی که صرف بیماری سام میشه و رنجی که خودش و من میکشیم به داشتن آینده ی سالمتر می ارزه.
***********
بازگشت یه بیماری قدیمی

باز دچار بیماری فرندزبینی شدم.
شبها که ظرفها شسته شده لباسها روی چوب دارند هوا میخورند خونه رو جمع و جور کردم، پدر و پسر رو تو جاشون خوابوندم( البته پدر خودش بدون کمک من میخوابه اما من چون دوست دارم وانمود کنم خیلی زن همسردار خوبی هستم اینو میگم) مسواکم رو هم زدم و چراغها رو هم خاموش کردم یه گیلاس شراب به سلامتی خودم میریزم، با لباس خواب میخزم زیر یه پتوی نازک و خودم رو ولو میکنم روی اون صندلی روزمینی، هدفون رو مذارم تو گوشم و میشنم به دیدن یکی دو قسمت از فرندز انقدر که وسط یک از قسمتهاش خوابم ببره. یه جواریی مثل ریلکسیشن قبل از خواب میمونه.
انقدر بیماریم دوباره حاد شده که حتی فیلمهایی که بابتش کلی پول کرایه دارم رو حتی طرفش هم نمیرم.
**********
از روزهای با سام

باز یک روز تعطیل رو بدون شاهرخ با سام خوش گذروندیم. دوتایی از اون پله و طنابهای غول پیکر بالا پایین رفتیم و تو بغل هم هی از اون سرسره بلنده سر خوردیم پایین و جیغ و هورا کشیدیم. سام که دیگه خسته شده بود از اون همه پله بالا رفتن و من رو هم نتونست راضی کنه که بغلش کنم، ایستاده بود پایین سرسره و برای بچه ها که سر میخوردند دست میزد و از ذوق خوشی اونها جیغ میکشید. حتی گم شدن گوشی من هم نتونست خوشی‌مون رو خراب کنه و من که از پیدا کردنش وسط اون همه بچه ناامید شده بودم تصمیم گرفتم روز سام رو با بدخلقی خراب نکنم.
اینه که یه چایی و یه آب پرتقال تگری خریدیم و رفتیم نشستیم روی صندلی‌های جلوی استیج یه طرف دیگه پارک و مشغول تماشای هاوایین دنس مدرسه رقصی که اونجا برنامه‌ی آزاد داشت شدیم. و هی براشون دست زدیم تا جایی که مغزمون از نشستن زیر آفتاب سوخت.
عصر هم زنگ زدند که موبایلت پیدا شده اینه که باز راهی پارک شدیم و یه دور دیگه خوشی‌های صبح رو تکرار کردیم.
برای جبران کالری‌های سوخته شده هم دوتایی رفتیم کافی شاپ و یه دونات حسابی به بدن زدیم تا بابایی هم از سر کار برگشت و به جشن شکم‌چرانی ما ملحق شد.
**********
سالی که نکوست از بهارش واقعن پیداست.

واقعن کدومش بهتره؟ کاری که بهت امکان حفظ کار شرکتیت رو بده. شرکتی که با اینکه کوچیک ه اما از نظر تکنولوژی کارش درست ه تو سنگهات رو توش واکندی. آدمها و روابطش رو میشناسی. این کار جدید به صورت کار اضافی برات خواهد بود. از درآمد کم شروع میشه اما هر چه متخصص‌تر بشی درآمدش بیشتر میشه. به اضافه‌ی اینکه کارمند و رییس خودت هستی و استقلال داری. اما باید در سطحی پایین‌تر( نه از نظر تکنولوژی بلکه ارتباط کاری) از گزینه ی دوم کار کنی.
یا اینکه کاری رو توی یکی از بهترین و متخصص‌ترین شرکتهای دنیا انتخاب میکنی. شرکتی در حد خدا از نظر کار طراحی و تحقیق در دنیا. جایی که جزو رویاهای خیلی هاست. امکان زندگی در شهر بزرگتر و با کیفیتی خیلی بهتر رو خواهی داشت. اطرافیان و همکارانت چند مرتبه سطحشون بالاتر میره. اما شاید باعث بشه تا آخر عمر کارمند بمونی.
انتخاب سختی ه.
*********
نگرانی قد یه دنیا

حالا که مامان داره آماده میشه تا دوران جدیدی رو بدون ما شروع کنه اندازه ی همه ی دنیا براش نگران و دلواپسم. مطمینن نه از نوع نگرانی که برای سام دارم. از نوع نگرانی برای تنهاییش. با اینکه مادر من از اونهاست که با تنهایی خودش حال میکنه و بلده خودش رو سرگرم کنه اما دلیل نمیشه به اون ساعتهایی که توی خونه تنهاست و هیچ همزبونی رو کنارش نداره فکر نکنم و عذاب نکشم.
باید یه راز که نه درد و دلی رو اینجا بگم تا کمی آروم بشم. با اینکه جرات و جسارت گفتنش رو به مامان و بقیه ندارم اما اینجا مینویسم. مدتهاست به این فکر میکنم چی میشد حالا که من و برادرم هر دومون سروسامون گرفتیم و مستقل شدیم، ( برادره تا دو هفته ی دیگه میاد اینجا برای ادامه تحصیل) میشد که مامان باز ازدواج کنه. با آدمی مثل خودش. با آدمی که اون هم تنهاست و اینطوری دو نفر همراه هم بشند و از تنهایی در بیاند.
خوانواده ی من هم مثل خیلی از خانواده‌های ایرانی ازدواج دوم رو عمل پسندیده ای نمیدونند و چه مرد و چه زن رو محکوم به تنهایی میکنند و این وسط فقط وظیفه‌ی بچه ها میدونند که هوای پدر و مادرشون رو داشته باشند. من هم نمیخوام با این حرف از خودم سلب مسؤلیت کنم. اما همزبونی با بچه کجا و داشتن همراه و همسر در زندگی کجا. اصلن مامان که هنوز در سنین میانسالی ه به چه علت باید تنها بمونه.
از عنوان کردن این موضوع هم میترسم تا یه وقت متهم به فرار از انجام وظیفه نشم که خدا میدونه دلیلش این نیست. نمیدونم شاید وقتش رسیده کمی جراتم رو جمع کنم و برم به جنگ سنت‌ها.
*********

وقتی چند روز نمینویسم نمردم بلکه دارم از خوشیهای غیر مجازی زندگی لذت میبرم.
ارسال یک نظر