سراب

در جایی از زندگی ایستادم که نمیدونم بیشتر از آرزوهای کلی مثل سلامتی باید چه چیز دیگه ای بخوام. هیچ هدفی معلوم نیست. نمیتونم با قاطعیت تصمیم بگیرم برای چه چیزی تلاش کنم. انگار به یکباره خیلی از اون آرزوهام که روزی متعالی به نظر میرسیدند بزرگیشون رو از دست دادند. به خودشناسی رسیدم و میبینم اون همه زحمت با اینکه نتیجه ی بیرونی خوبی هم شاید داده باشه اما از درون من رو شاد نمیکنه. شاید چون با روحیاتم مطابق نیست. شاید چون انتخابهام اون موقعی که باید اتفاق می افتاد از روی گزینه های محدودی بود. این وسط کسی رو سرزنش نمیکنم. همیشه کاری که فکر میکردم درست ه و درست هم بوده انجام دادم و همیشه معتقد بودم وقتی درست عمل کنی نتیجه مطلوب خواهد بود. اما حالا میبینم این نیتجه ی مطلوب لزومن راضی کننده نیست.
برای همین از اقدام برای هر کاری هراس دارم و شجاعت از نو شروع کردن رو ندارم. انرژی دوباره سرخورده شدن رو هم ندارم. میترسم آخر تمام اون مسیرها هم فقط یه تصویرزیبا باشه بی‌هیچ ماهیت خوشبختی آوری.

در حاشیه: چیزی که مدتهاست در زندگی کم دارم تفریح به معنی واقعی ه.

یه توضیح. لطفن اگه فکر میکنید من نباید اینجا توی خونه ی خودم که درش رو به روی دوستانم باز گذاشتم از غم و گرفتاریهام بنویسم و اصولن فکر میکنید که من آدم انتقادناپذیرِ غرغروی ناراحتی هستم بی‌زحمت به جای کامنت گذاشتن روی ضربدر اون بالا کلیک کنید و خیال خودتون و من رو راحت کنید. به آخرین چیزی که لازم دارم نظرات همراه با غیض شماست.
بله میتونید قضاوت کنید که من آدم خودخواهی هستم اما در حال حاضر فقط دلم میخواد حرف اونهایی رو بشنوم که بهم محبت دارند یا حداقل بلدند حرفهای خوب بزنند یا حرفها رو خوب بزنند.
ارسال یک نظر