هوتارو

در گروه آدمهایی هستم که همیشه آماده ی برای تجربه های جدیدند. همیشه دوست دارم غذاهای نا شناخته امتحان کنم.آدمهای جدید بینیم. به جاهای جدید سفر کنم. و وقتی هیچ کدوم از اینها مقدور نبود تجربه های کوچیک که بکر باشند میتونند نشاط آور باشند.

مطمینن اولش با کمی تردید به فستیوال شب تاب ها فکر کردم و بیشتر چون کاردیگه ای نداشتیم ودیدنشون برای سام جالب بود خواستم که بریم و ببینیم. اما وقتی شب به نیمه رسید و همه جا تاریک شد وکنار رودخونه قدم میزدم و به اون همه نورهای رنگی که روشن وخاموش میشد نگاه میکردم و همش در حالی بود که سمفونی قورباغه های شالیزارهای اطراف همراه بوی خیسی طبیعت همه جا رو پر کرده بود فهمیدم کار درستی کردیم که آخر شب یکشنبه ی کسل رواینجوری مفرحش کردیم.

تمام مدت یه حلقه ی نازک اشک روی چشمم بود ازیادآوری سکانسهای داستان هوتارونوهاکا -مقبره ای برای شب تاب ها-.

شاید رسالت اون موجودات کوچولو این بود که تمام سال رو منتظر این دو هفته باشند تا آدمی مثل من که کسالت از سر و وضعش میبارید با دیدنشون لبخندی بزنه.

در حاشیه: اون یکشنبه برای بار اول ماساژ چینی واستیک یه رستوران جدید رو هم تجربه کردم. روزخوبی بود.
ارسال یک نظر