4.

مدتی ه عادتی پیدا کردم. به طور مداوم در طول روز به خودم میام و میبینم دارم یه متنی یا یه داستانی یا یه ماجرایی رو برای نوشتن اینجا تو فکرم آماده میکنم. این یعنی، عادت نوشتن هنوز دست از سرم برنداشته (هرچند که نمیخواستم برداده). اما اینکه چرا رقبت نمی کنم بنویسم هزار ویک دلیل داره که مهمترینش خستگی ه بیش از اندازه است درست اون موقعی که وقت نوشتن پیدا میشه.

موقع رانندگی به سمت دانشگاه و گوش دادن به Micheal learns to rock بعد از قرنی که هوسش با این پاییز خوشگلی که شروع شده داشتم به نوشتن از خودشناسی فکر میکردم.
این تیکه قسمتی از همون نوشته های ذهنی ه:
"...روانم رو و ناخودآگاهم رو لایه برداری میکنم. میرسم به اینکه خصلتهایی که بعضن خوب و مثبت به نظر میرسند و گاهی حتی ستایش دیگران رو برمی انگیزه؛ خیلی وقتها همون چیزهایی هستند که باعث دردسرمیشند.
مثلن اینکه من این همه bossy هستم و دوست دارم همه کارها طبق اون چیزی که نظر من ه انجام بشه و اینکه حتی برای درست انجام شدنشون حاضرم هیچ کس کمکم نکنه و خودم اونها رو اونطوری که ایده آلم هستند انجام بدم فقط باعث میشه که همیشه از حجم کاری که باید بکنم یه خستگی بیش از اندازه بهم تحمیل بشه. فکر میکنم به اینکه بد نیست یاد بگیرم که دیگران هم میتونند کارها رو با نظر خودشون انجام بدند و میشه وقتهایی از تفاوتهای جزیی چشم پوشی کرد..."
این حرفها هم مثل خیلی از حرفهای دیگه نصفه -نیمه میمونه تا اینکه صفحه ی اول یاهو رو باز میکنم. چشمم میفته به این لینک و شروع میکنم به محاسبه کردن عدد سرنوشتم. 4. اگر هر چیز دیگه ای میومد نمیتونست تا این حد حق مطلب رو ادا کنه.
اون وقته که بی خیال تجزیه و تحلیل روح و روانم میشم و پورسه ی تغییر رو متوقف میکنم و فکر میکنم که بذار اوضاع همینطور که هست باقی بمونه. تا وقتی از مرتب کردن و پیگیری و نظم کارها اینهمه میشه آرامش گرفت - حتی وقتی کمی به دیگران فشار هم بیاد یا کلی خستگی به همراه داشته باشه- تغییر رویه کار اشتباهی خواهد بود.

در حاشیه:رنگ آفتاب پاییزی از اون نمایشهای طبیعت ه که دیدنش احساس اینکه خوب شد به دنیا اومدم رو درآدم زنده میکنه.
ارسال یک نظر