روزانه نویسی

آخرین قاشق مونده ته بشقاب غذا رو بلعیدم؛ درست قبل از اینکه برای دوستی کامنت بذارم. شب زیاد خوابیدم و هنوز کسلی‌ش از بین نرفته.
از صبح تا همین نیم ساعت پیش کلاس داشتم . بین دو تا برک یه سری رفتم خرید برای خونه و یه سری برای خودم با کادوهای نقدی ش*، هدیه سالگرد ازدواج خریدم.
حالا من ام و خونه ای که چند روزی میشه چشم روی کثیفی‌هاش بستم تا یه وقتی پیدا کنم و حالی بهش بدم. خونه البته مثل همیشه مرتب ه. برای همین ه که هر وقت میگم می‌خوام خونه رو تمیز کنم ش میگه اون که تمیزه. ور مونیکایی من ه که با همه ی درمانی که روی خودم انجام میدم هنوز درست نشده. اما خیلی بهتر ه. بالاخره من هم یه روزی خوب میشم! درست دو ساعت زمان دارم تا رفتن به دنبال سام و میخوام همه کارهام تموم بشه.
شام از اون دم پختهایی که هر دو دوستش داریم درست میکنم. با سوسیس برای فردای ش و گوشت کبابی برای سام. این دو سه جور شام پختن آخرش من رو دق میده.
سام سرما خورده و دیروز دستم به دکتر و بیمارستان و تحمل بداخلاقی هاش بند بود. خدا میدونه این بار چند هفته طول بکشه.
باید یه عالمه کانجی بخونم که نه حالش رو دارم نه وقتش رو. شاید آخر شب بعد از اینکه قسمت آخر کدبانوهای مستاصل رو که هنوز وقت نکردیم ببینیم، دیدم.
پاشم که همینجوری یه ربعش رفت. پاشم که گلهای زبون بسته فریاد تشنگیشون گوش فلک رو کر کرد.

*ش همون شوشوی دوست داشتنی خودم - که متاسفانه به ابتذال کشیده شد توسط یه عده با استفاده لوس شون-یا شاهرخ جدی ه که فقط وقت حرفهای جدی ازش استفاده میکنم.
ارسال یک نظر