عید اومد بهار اومد میرم به صحرا


به همین سادگی و نرمی بهار اومد. به همین زیبایی. همون مدلی که همیشه میاد بدون اینکه بفهمی. به خودت میایی و می‌بینی پر از انرژی هستی پر از حس آزادی. میبینی همه ی اون خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هات به کمی چرخش زمین؛ جاش رو میده به یه لبخند بزرگ روی لبت. یادت رفت زمستونی رو که پشت سر گذاشتی. باز گرمای مطبوع خورشید خانوم خزید زیر پوستت و تمام تنت رو داغ کرد.

کارهای امسالم تموم شده. باز اومدن بهار و تموم شدم سال کاری ژاپن و فراموش کردن اون همه خستگی به همین زودی نتیجه اش شد دختری که دلش میخواد بلند بلند بخونه و برقصه و شادی کنه.

آخرین نوشته ی امسال ه دیگه و لابد مثل همه میخوام کلی آرزوی خوب بکنم برای همه ی اونهایی که امسال با من تو این خونه همراه بودند.
من برای خودم و همه‌ی عزیزانم و دوستانم فقط یه آرزو دارم. اون هم اینکه سال نو پر از لحظه هایی باشه که ازشون فقط خاطره‌های خوب بمونه؛ هر چی که باشه و هر جوری که هر کدومتون رو خوشحال میکنه همونطور سال آینده براتون ساخته بشه.

...عید همگی مبارک...


در حاشیه: به روی خودم نمیارم اما یه دلیلش هم این بود که دلم نیومده دیدن ساکوراها رو امسال از دست بدم که هی سفر ایران رو عقب میندازم. گیرم دلیل بزرگترش هر چه دیرتر دور شدن از همراه این شش ساله‌ام باشه.
ارسال یک نظر