دلزده

رشته های ارتباطیم با اینجا یا بریده شده یا پوسیده.
هر چی که هست هر کاری میکنم که باز اون حس نوشتن و گفتن توی این خونه برگرده برنمیگرده. بی خودی گردن بی وقتی و بی کلامی میگذارم. هیچ کدوم نیست. حقیقت اینه که با یه برنامه ی حساب شده میخواستم عادتم رو به اینجا کم کنم. که کردم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه عالمه آدمی که میشناسمشون و نمیشناسمشون دارند اینجا حرفهای من رو میخونند. ترسیدم از قضاوت شدن. ترسیدم از اینکه ته دلم رو برای همه بریزم بیرون. نه از روی خود داری یا ملاحظه کاری نه. از روی ترس از نشتاختن‌ها بود که دیدم دیگه دوست ندارم فکرهام رو جلوی چشم کسانی که نمیشناسمشون عریان کنم.
بعد چون اینجا و ارتباطاتی که برام درست کرده بود برام عزیز بود خواستم یه جوری حفظش کنم . که نشد. یا شاید من حس کردم که دیگه اونی که باید باشه نشد.
دلم نمیاد ببندمش. چون این خانوم حنا تکه ای از من ه که تا آخر عمرم با من میمونه و نمیشه که کندش و انداخت کنار یا نمیشه نادیده اش بگیرم. اون دخترکی که اینجا حرفهاش رو میزد به همون سرزندگی داره در من نفس میکشه و من هم چون با همه ی بدخلقی ها و افسردگی ها و خوش هاش دوستش دارم؛ دلم نمیاد که اجازه جولان بهش ندم.
موندم آیا یه تغییر که خیلی بزرگ باشه میتونه کمکم کنه به برگشتن به همون حس و حال قبلی.
شاید این بار خانوم حنای وجودم نباشه که مینویسه. شاید اینبار دختر دیگه ای به زبانی یا لحنی متفاوت بخواد از من و روزها و حسهام بگه. شاید.
ارسال یک نظر