بیا و نظری افکن

دلم برات تنگ شده خانوم حنا. برای همه ی این روزهایی که یه جایی ته وجودم قایم شده بودی و شدی. دلم برای سرزندگیت تنگ شده. برای سرخوشی هات . برای غصه خوردن هات. برای اینکه از خوب و بد روزگار بگی. از سختی های مهاجرت دوباره بگی. از اینکه غریبه شدی باز بین مردمی که قرار بود همزبونت باشند. از اینکه ارزشهات بدن اینکه بفهمی عوض شد. از اینکه این آدم جدید رو خودت هم درست نمیشناسیش و خیلی وقتها میمونی باهاش چی کار کنی.
دلم میخواست زبون باز میشد به گله کردن از وقتهایی که هیچ چیز اونجوری که باید باشه نبود. به همه ی دردسرهایی که برای پیدا کردن هویت گم شده ات کشیدی و میکشی و هنوز هم درست و حسابی پیداش نکردی و نفهمیدیش.
چقدر دلم خواست به زور هم که شده بیایی و بشینی کنارم و آروم آروم دردودل کنی بلکه یکم سبک بشم. آزاد بشم از این همه رنج.
نخواستی دیگه. هر کاریت کردم نخواستی. باهام قهر کردی انگار. عیب نداره.
همین فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده.

پ.ن:فیلترت هم که کردن دور از چشم ما!
ارسال یک نظر