1. خیلی آرام و بی عجله,جوری که فقط به اندازه ی لمس شدن حسش کنم دارم پروانگی رو تجربه میکنم. شاید اثرات نزدیکی به چهل سالگی باشد.

2. هروقت مرگی در خونه ای رو میزنه یاد من میاره که آیا زندگی ارزشش رو داره که این همه رنج رو تحمل کنیم. که این همه درد بکشیم برای درست کردن رابطه ای یا برگردوندن وضعیتی به حالت مطلوب این همه تلاش کردن آیا ارزشش رو داره. آیا رها کردن و رها بودن کلن بهتر نیست؟

3. دو سال بیشتره دارم سعی میکنم در این جماعت عجیب و غریبی که انگار هیچ وقت خودم عضوش نبودم جا بیفتم اما دریغ

4.آدم باید بدونه. یعنی بهتره که دیگه وقتی مثلن سی وهفت سالشه در جریان باشه که چی بیشتر از همه کمکش میکنه بفهمه زنده است وهنوز اون عضو گرد و بزرگ و سنگینی که همه جا حملش میکنه و تمام بدبختی ها و خوشبختی ها رو درک میکنه هنوز داره کار میکنه.
یکی کار میکنه و میفهمه زنده است یکی مینویسه یکی موسیقی میسازه یکی یه نقاشی میکشه یکی هم تا میتونه خوش میگذرونه. من فهمیدم فقط در پروسه ی یادگیری ه که حس زنده بودن رو میفهممش والا بقیه اش میشه روزمرگی. آره دیگه این هم یه شکلشه.


ارسال یک نظر