کاش های اولین پنج شنبه ی پاییزی

کاش آشتی کنم با اینجا.
کاش صمیمیت گذشته باز برگرده.
کاش یاد بگیرم نترسم از قضاوت شدن.
کاش اتفاقات بهتری بیفته تا باز باور کنم خدای من هنوز هست.
کاش یاد بگیرم با پسر درست حرف بزنم الکی جوش نیارم لوسش نکنم.
کاش وقتی حوصله ندارم بتونم بگم حوصله ندارم.
کاش همیشه حوصله داشته باشم.
کاش مثل مدیر مهد پسر بتونم همیشه بخندم وبه همه بگم عزیزم.
کاش پول بیشتری داشته باشم.
کاش میتونستم یه سری از فامیلها رو از لیست فیس بوک پاک کنم و ککم هم نگزه پشت سرم چی میگین.
کاش یه بار دیگه بابا رو ببینم.
کاش هیچ نوستالژی هیپ وقت نتونه در اعماق دل من بمونه.
کاش دلم برای ایران تنگ نمیشد. کاش هیچ وقت نمیرفتم از ایران. کاش هیچ وقت برنمیگشتم.
کاش کیوبم رو هنوز داشتم و بازیافتش نیمکردند.
کاش ایران تحریم نبود. کاش ایرانی ها رو باز دوست میداشتم. کاش این همه بد نبودیم.
کاش من همه ی این چیزها رو فراموش کنم و پاشم برم یه رنگ مو بخرم بزنم به کله ام که حداقل خودم برای خودم قابل تحمل باشم.

ارسال یک نظر