...

یک: هیچ وقت تا این حد نفهمیده بودم این همه متنفرم از دروغ...

دو: از آدمها ترسیده ام. انقدر که دایره ی نزدیکانم هر روز کوچکتر می شود و دریغ که همین تعداد هم دست بر نمیدارند از آزردن.

سه: فانتزی زندگی های موازی. چه لذتی ست مدام و چه دریغی ست همیشگی.

چهار: در این فانتزی ها همیشه منم و پسرک. مهم نیست قصه چیست و شخصیتهایش در چه زمان و مکانی اند. مهم اینه که نقش اولش منم و پسرک. نقشی که روزگار تا ابد عالم برام نوشت و این راضی ترین زیباترین پردردترین و بهترین نقشی است که هر لحظه بازی می کنم.

پنج: روزها از پی هم می گذرند و من چه ساده انگارانه دلخوشم به حداقل ها.

شش: بیشتر وقت ها حکایت عصر جمعه است یا شاید عصر یکشنبه ی زمستانی.

هفت:   حس می کنم از خانه ام سفر رفته بودم. بعد از سالها برگشته ام به همون خانه ی قدیمی بعد از زخم خوردن ها . روحم اما تکه پاره تر از قبل.

هشت: زخمهایم رو می جورم. همه تازه اند هر چقدر هم که قدیمی باشند. همه به آنی دوباره خونریزی خواهند کرد.

نه: من اما آرامم. نه آرامشی از جنس خوشبختی. از جنس استیصال و وادادگی.

ده: پدر دانشمند عاشق خانه ی پدری؛ زن میانسال تنها و کودک همراهش , دزد جوان و قاتل زیبارویش همه در قصه هایشان مانده اند. شاید روزی سرنوشتشان را نوشتم.

یازده: ساعت که نزدیک دو و نیم عصر شد؛ هر جا و هر وضعیتی که باشم چیزی از جنس دل نگرانی دستش رو می گذاره بیخ گلوم. تا زندگ بزنم  و مطمین از بازگشت سالم پسرک بشم دستش رو همونجا فشار میده.

نتیجه زندگی در یک محیط نا امن یا حس خودآزاری مادرانه؟

دوازده: چمدانهام گوشه ی دیواره؛ دارم سر و ریخت خونه رو برانداز می کنم و حالا باید خستگی در کنم. کوله بار سفرم رو باز کنم و بشینم وسطش به گشتن دنبال روزهایی که گذشت.

سیزده: از هر چی پنهانکاری ه متنفرممممممممممممم.
ارسال یک نظر