این قصه شروعی داشته است.

در ایستگاه قطاری ایستاده‌ام. هیچ کس نیست.  درودیوار و رنگ نور و همه‌ی فضا سفید چرک است. ایستگاه چند طبقه است و ریلها را بالای سرم و زیر پایم می بینم. من در میانه و روی یکی از هزار خط اینجا ایستاده ام. هیچ خاطره ای نیست. و هیچ کس را به یاد نمی آورم. خودم را هم. انگار از ازل وسط این جا پرت شده ام. پرت شدن را به یاد میآورم. چون افتاده بودم و برای سر پا شدن جان کندم.
صدای پارس سگ میآید. در جستجوی هویت ام و حتی این صدا را نمی شناسم. اما نمی ترسم. نترسیدن را میفهمم. وقتی سرک میکشم میبینمش که گوشه ای کز کرده. یک توله سفید با موهای بلند و صورتی زشت. سگ، اولین خاطره ی این فراموشی ست. 

صدای قطار  از دور می آید. و حالا ترسیدن را درک می کنم و اولین واکنش فرار است. هر چه صدا نزدیک تر میشود من هم سریعتر می دوم. سگ هم دنبالم میاید. وقتی صدا خیلی نزدیک شد به یک دالان رسیده ایم. بغلش می کنم و با هم از روی ریل خارج میشویم. نگاه می کنم و قطاری نیست. از زیر پایمان رد میشود. و دوباره هجوم صدا. و باز فرار کردن و این بار از بالای سرمان است که قطاری رد میشود. 

من هستم و توله ی بینوا در بغلم و ایستگاهی که هیچ مسافری ندارد و قطارهایی که از بی انتها می آیند و به بی انتها می روند.

گریه ام گرفته و حالا حس تنها بودن است که میشود دومین یادآوری من از هویت انسانی ام.

عمیق میدانم که حالا من ام و تمام ادراکی که باید در میان این ریلها و قطارها به دست بیاورم.

صبح شده و بیدار شده ام. 
ارسال یک نظر