هیاهوی ذهنی بی پایان مادری که من باشم.

نگران می گوید: "حتمن خانوم دعوام میکنه. آخه عصبانی میشه کسی دیر بره سر کلاس. چی بهش بگم؟" 
با جدیت مادری که کارش را بلد است می گویم: "باید همیشه راستش رو بگی. مهم نیست کی چی میگه. حتی اگه طرف معلمت  باشه. بگو مامانم خواب مونده بود من رو هم بیدار نکرد."
منتظر تایید حرفهایم می ایستد تا بشنود به مسیول روابط عمومی هم همین را می گویم وقتی میپرسد پسرمون چی شده بود؟ اقتدار احمقانه ام را که دید میدود توی حیاط.

هزار تا سوال میریزد در سرم. والدم- کودکم یا بالغم هر کدامشان به شکلی مچم را میگیرند و بنا میگذارند به نیش و کنایه زدن:
-این چرندیات چیه به اسم تربیت به بچه القا میکنی؟ تو کی از راست گفتن خیر دیدی؟ همیشه مگه کمی مخفی کاری- مقداری دروغ بهتر جواب نداده؟
- لابد انتظار داری وجدانت از تربیت بچه ی راست گو خیلی هم در آرامش باشه؟ نکنه جایزه میخوای؟
- کارت درست بود باید یاد بگیره که حتی اگه اشتباه احمقانه بکنه یا عذر پیش پا افتاده داشته باشه بهتر از دروغگویی ه.
- نه بابا! که اینطور. چند بار در کل زندگیت دیدی که وقتی با اعتماد به نفس از خودت و تصمیم و اقدامت دفاع کردی بهت مثل مریخی ها نگاه کردند و به حساب غرورت گذاشتند و به جای احترام به راستگوییت ازت رویگردان شدند؟
- میتونی بچه ات رو برای جامعه‌ و زندگی بین آدمها آماده کنی و مطمین باشی ضربه نمی خوره؟ ضرر نمیکنه؟ و تنها نمیشه؟
- تو نمیتونی خلاف ذاتت و جریان طبیعیت کار کنی بی خودی زور نزن.
...
به شرکت میرسم و روز آغاز میشود.
ارسال یک نظر