زندگي شايد هم منشوري باشد در حركت دوار

اكسيژن زيادتر از ريه هاي شهر نشين و بينواي من بود يا هواي مطبوع گذر كرده از لابه لاي درختان يا صداي صبحگاهي راديوي شوهر عمه، كه  زودتر از زمان لازم براي رفع خستگي سفر بيدارم كرد٠ (همه اش چرت است ، مدتهاست صبحها خيلي زود بيدار ميشوم) هنوز بقيه خواب بودند وتلاش نيم ساعته ي من توي جا براي خواب مثل همه ي وقتها بي نتيجه ماند٠ آفتاب نيمه گرم نمايان از ميان شاخه سار درختان باغ نه فقط من كه هر آدمي را دعوت به پياده روي ميكرد٠ رفتم به قدم زدن روي سنگ فرش راه ميان ساختمان و در ورودي٠روي اين سنگها كه قديمها سنگريزه بود خاطرات كودكي ما جا مانده بود٠ صداي هياهوي همه ي كازين ها توي گوشم بود، وقتي هنوز تبلت و كامپيوتر و شبكه هاي بيست و چهار ساعته كارتون نبود و ما برعكس بچه هايمان به جاي اينكه سرمان توي تبلت همديگر باشد و پز بازيهاي تنهايي مان را بدهيم، انرژي مان صرف بازي واقعي ميشد٠ واليبال، وسطي، قايم موشك، زوو، گرگم به هوا٠٠٠
 آنوقتها سالي دوبار مهمان شهر مادر و پدري بوديم عيدها و تابستان و هر بار هم حداقل يك روزمان در اين باغ ميگذشت٠ شناي دسته جمعي توي استخر، پختن برنج روي كنده هاي چوب و كبابهاي عمو، آتش روشن كردن عصرانه شوهرعمه ٠٠٠همه مراسمي بودند كه هر بار تكرار ميشدند و هيچ وقت هم از خوشي شان كم نميشد٠ اولين و آخرين عقرب زندگي ام را يك بار در حين استراحت بعد از شنا وقتي دمر روي تراس دراز كشيده بودم ديدم٠ خيلي خرامان وار از جلوي چشمانم رژه رفت٠ ياد روزي افتادم كه من و نادر و پسر عمو الاغ سواري كرديم و الاغه كه دو تا پسر عموها را وقتي لج كرده بود پرت كرد توي جوب آبياري وسط باغ و يك لگد هم حواله من كرد٠
شهريورها مراسم انگور چيني هم داشتيم٠بين تاكهاي مو دنبال بزرگترين خوشه ها ميگشتيم٠ عاشق درست كردن سبدهاي دسته دار با گارسهاي چسبناك بودم٠ بچه هاي ديروز اين را خوب يادشان مانده و هميشه بين تعريفهاي آنموقعمان يادم مي آورند٠ دعوايمان كه ميشد حسابي از خجالت هم در مي آمديم و يك دل سير همديگر را ميزديم٠ دختر و پسر هم نداشت٠جنگ جنگ بود و نبايد كم مي آورديم٠ حالا حتي از تعريف كردن اين خاطرات جلوي همسرانمان هيچ ابايي نداريم و پته ي هم را بدجوري روي آب ميريزيم٠ 
ياد دخترعمه افتادم و آخرين باري كه با هم اينجا بوديم، باز هم باورم نشد كه ديگر نيست بس كه خاطره هايش هميشه و به خصوص توي اين شهر زنده تر از هر واقعيتي است٠ ياد بابا كه چقدر جايش خاليست٠ ياد مادربزرگ و ياد همه ي آدمهاي خاطرات اينجا كه يا ديگر نيستند يا دورند٠
حالا كه دارم اينها را مينويسم بعد از دو شب كه اينجا گذرانده ايم صبح مطبوع ديگري شروع شده است، دوتا كلاغ نوك يك درخت كهنسال و بلند غارغار ميكنند، آفتاب مايل ميتابد، ولو شده ام روي سبزي صندلي، همه خوابند، آب استخر هيچ موجي ندارد ، سايه ي سبز درختان سايه انداخته رويش و سنجاقكي بالايش ميرقصد٠گذاشته ام خنكاي صبح تا ميتواند روحم را جلا بدهد٠ سكوت دلچسبي باغ را گرفته، شايد مثل همه وقتهايي كه بعد از رفتن ما تنها ميشد و به آرامش هميشگي اش باز ميگشت
ارسال یک نظر