تکه هایی از شبی آخر تابستانی

درست وسط نوشتن ایمیلی با موضوع حساب و کتاب سه تا سفارش, فکر بازیگوشم سرک میکشد به وبلاگ دوست تازه یافته ام. از آن آدمهای نازنین که بانی آشنایی مان دوست معرکه ی دیگری ست. غرق خواندن میشوم و به دنبال کشف تکه های روح خودم در واژه های او. چه شبیه هم روزها را و اتفاقها را احساس میکنیم.
اول تابستان که برنامه ی عصر شنبه داشت عادتی هفتگی میشد هیچ فکر نمیکردم که گروه چهارنفره مان و پارک رفتنهایمان بعد از کلاس زبان بچه ها تبدیل شود به پیک نیک دسته جمعی با هفت- هشت تا مادر و یک دو جین بچه. و عصرهای شنبه را کنار بساطشان که بو و رنگ سرزندگی داشت بگذرانم. زنانی که هر کدام میتوانند قسمتی از زن درونم را تعریف کنند و نشانم بدهند که مسیر زندگی ام چقدر میتوانست شبیه شان باشد و چقدر با همه ی تفاوتهایمان مثل همیم.
حواسم بود که "ن" میان راه رفتنهایمان و تعریفهای جسته گریخته مان نفسی عمیق میکشید و "خدا را شکر" میگفت و من مانده بودم از چشمانی که به دنبال این جمله چقدر پر از آرامش میشد. و حسی خوبی که به من یاد میداد که همیشه زندگی با همه ی چالشهای نفسگیرش جایی برای شکر کردن میگذارد.
در روح همه ی این زنان چیزی از جنس زندگی هایی که حالا در شور وهیجان فرزندانشان ظهور میکرد وجود داشت. چیزی که در تعریف از مدرسه و کلاسهای رنگارنگ, میل به ماندن در ایران یا رفتن, ساندویچهای فویل پیچی شده, آب خنک همراه و همه و همه زندگی را به شکلی کاملن زنانه منعکس میکرد.
بعد از مراسم جیغ زنی در غار به "ف " گفتم کاش روزی یک بار می آمدیم اینجا و آنقدر جیغ میزیم تا حالمان خوب شود و بعد به خانه برمیگشتیم.
موهای دخترک از جنس ابریشم و زیبایی ناب خودش بود. آخر شب به جای دستی که به موهایش کشیده بودم و تعریفی که کرده بودم, آمد کنارم دستم را گرفت تا هم قدم شویم. مهربانی از سر انگشتان کوچکش ریخت کف دستم و من فکر کردم به دخترکی که روزی زنی خواهد شد شبیه هیچ کدام از ما و با تکه هایی از زنانی که هر کدام اثری از خود روی روحش به جای خواهند گذاشت.
ارسال یک نظر