یک اعتراف

تا الان تو زندگیم بدون اغراق هزاران بار شده که من سر یه کاری یا عادتی که مامانم داشته یا داره؛ گیر بدم و بعد از یه مدت فهمیدم که حرفم بی منطق بوده و فهمیدم که مامان دلیلی برای اون کارش داشته منتها من خنگ و نادون متوجه نبودم.

اگه بخوام از این دست مثال بزنم میشه آرشیو یه وبلاگ ولی آخرین مورد رو که همین امروز متوجه شدم مینویسم بلکه از بار عذاب وجدانم راحت بشم.

ژرفا خانوم تو وبلاگی که برای گپ زدن با مامانش درست کرده از کتابی نوشته که رمز لاغری خانومهای فرانسویه.

تا اینجاییش که از سایت کتاب و نوشته های ژرفا فهمیدم، در مورد استایل غذا خوردن فرانسوی ها، تمامن عادتی هست که مامان من تو زندگی رعایت میکنه.

مثلن خدا میدونه چقدر من وقتهایی که از دانشگاه یا سر کار میومدم خونه غر میزدم که آی چرا غذا فقط سوپه و مامان میگفت چون شب مهمونیم فکر کردم ناهار سبک بخوریم بهتره.

یا هزار مورد دیگه فقط تو همین مسیله غذا. نتیجه همه کارهای مامان این بود که من تا وقتی اومدم اینجا همیشه از همه دوستام لاغرتر بودم و همیشه هم سالمتر. از وقتی برنامه غذاییم دست خودم افتاد و دیگه هر کاری دلم میخواد میکنم هم دو سه کیلویی وزنم زیاد شد هم اینکه بیشتر از قبل میرض میشم.

انقدر از این مدل اعترافها دارم بکنم که مثنوی هفتاد من میشه. بعضی وقتها فکر میکنم دختر بدی بودم یا جوون و جاهل که اینهمه خطا کردم.

میدونم مامانم مهربونتر از این حرفهاست که از من ناراحت بشه اما خب آدم وقتی بزرگ میشه از رفتار بچه گونه اش شرمنده میشه.

ارسال یک نظر