رونده باش...

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند،
رونده باش.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش.
"سایه"
وقتی دفعه اول، اولین مقاله ای که برای شروع درسم تو دوره فوق لیسانس خوندم رو هیچی ازش نفهمیدم و همون موقع یه جایی این شعر سایه رو خوندم این شعر رو روی صفعه اول مقاله نوشتم. تا هر وقت کم آووردم بدونم باز هم باید سعی کنم.
بار دوم، بار سوم...نمیدونم چند بار خوندم تا تمام مقاله رو فهمیدم و تونستم انقدر روی کدهای مربوط بهش تسلط پیدا کنم که وقتی یکی از پروفسورهای درگیر این پروژه رو توی یه کنفرانس پارسال دیدم و ازش یه سوال کردم بهم گفت تو از من هم الان بیشتر در مورد این تحقیق میدونی. بعد هم تونستم یه قسمتهایی به کد ها اضافه کنم که مشکلی رو که استادم هم نمیدونست چطوری میشه حلش کرد رو برطرف کنم، و الان یه مقاله بالقوه برای دوره دکترا داشته باشم.
اینها رو ننوشتم که بخوام قیافه بیام که ما هم آره. اینها رو نوشتم که یادم بیاد اگه یکم بیشتر به خودم فشار بیارم و سعی کنم حتمن میتونم مثل دفعه قبل مشکلاتی رو که الان درگیرش هستم حل کنم.
انگار قسمت بود حالا که این همه به روحیه جنگجو بودن نیاز دارم، امروز صبح که میزم رو مرتب میکنم حتمن این شعر رو پیدا کنم.
ارسال یک نظر