اینجا

بی ادیت و بدون دوباره خونی این متن رو مینویسم شما نادیده بگیرید تمام غلطهای انشایی و املایی من رو.

نوشتن اینجا برام خیلی با ارزشه و داشتن کامنتدونی راهی هست برای رابطه با دوستان و خواننده های دبده و نادیده . برای من که از همه دوستام دور بودم این مدت این صفحه شد وسیله ای برای درد و دل کردن شد راهی برای خود بودن همونجوری که آدم میتونه با دوستاش باشه بدون اینکه از قضاوت شدن بترسه.
انقدر که اینجا راحت حرف زدم و از دغدغه هام گفتم و غر زدم و ابراز نظرهای پر از اشتباه یا شاید کاملن درست کردم که دیگه یادم رفت تو زندگی عادی و تو جریان رابطه با آدمهای غیر مجازی میتونستم چیزی غیر از خود واقعیم باشم. دلیل نداشتن کامنت دونی هم برای یه مدت طولانی اون اوایل همین بود که بتونم خودم باشم و با نظرات دیگران خودم رو و نوشته هام رو سانسور نکنم و تغییرشون ندم.
من اینجا از همه اون چیزهایی که در لحظه دغدغه ام شد نوشتم از سیاست و مسایل زنان بگیر تا رفتار و سنتهای ژاپنی ها و درگیری های درسیم و دلمشغولی های مادریم.
علت انتخاب اسم خانوم حنا که یاد آور کودکیم هست شاید برای همین بود که بتونم اون کودک درونم و اون خود واقعیم رو اینجا نشون بدم. نمیخواستم ردی از بالغم اینجا باشه هر چند که میدونم خیلی جاها بود اما سعی کردم بیشتر همون بی تایی که دوست دارم باشم.
اینها رو نوشتم که بگم شاید برای یه مدتی ننویسم. .
چند وقتی هست که نمیتونم روی کار پروژه ام تمرکز کنم. چند وقتی هست که میخوام یه تغییر اساسی به روال زندگی درسیم بدم.
زندگی خونوادگیم و مادریم خوب ه وطبق روال اما کار درسم به شدت عقبه و احتیاج دارم یه شتاب اساسی بهش بدم تا بتونم برای سال آینده همراه با تموم شدن دوره بورسیه ام درسم رو هم تموم کنم و بعدش هم بتونم وارد بازار کار اینجا یا ایران یا هرجای دیگه ای که تصمیم سه نفریمون شد بشم.
نمیدونم چقدر طول میکشه این مرخصی و نمیدونم تا کی میتونم دوام بیارم. این تصمیم رو همین امروز صبح گرفتم در حالی که داشتم یه پست از مسافرت هفته پیشمون آماده میکردم. اما یه دفعه فکر کردم در حال حاضر مهمترین اولویت برام موفق شدن تو این دوره درسی هست و از اونجایی که باید نقشهای دیگه ای هم تو زندگیم بازی کنم باید وقتم رو تو دانشگاه فقط صرف رسیدن به پروژه ام بکنم تا وقت برای همه اون نقشها داشته باشم.
مطمینم که نمیتونم به کل بی خیال وبلاگ خونی بشم و مطمینم که وبلاگ خیلی از دوستام رو میخونم اما شاید نتونم مثل قبل کامنت بنویسم و احوالتون رو بپرسم.

اینجا پنجره ای بود برام که به دنیای آدمهایی باز شد که تا ابد هموطن من هستن و تا ابد میشه باهاشون به یک زبون حرف زد.

تا بعد.
ارسال یک نظر