به یاد غزال

روزی که دختر عمهِ پر زد من فهمیدم که کودکیم مرده.
دیگه اونیکه رازهای بزرگ کودکیم رو باهاش قسمت میکردم نبود.
فهمیدم مرگ هم هست انقدر نزدیک که میتونه رفیق بچهگی هات رو ببره.

روزی که دختر عمهِ رفت فهمیدم هیچ چیزی تا ابد موندنی نیست، حتی من که برای خودم موندنی ترینم.
روزی که دختر عمهِ رفت فهمیدم ما هم انقدر بزرگ شدیم که مرگ باهامون زیاد فاصله نداره.

حالا من موندم و کابوسهام که تو همش اون دختره با لبخند گرمش میاد و بهم نهیب میزنه.
که همش یاد من میاره هیچ چیز این دنیا نمی مونه.
که یادم میاره یه روزی یه نفری هم اینها رو برای من مینویسه.

خوابش رو دیدم. زل زده بود بهم. انقدر زنده بود که باورم نمیشد همون آدم مرده است. همونجوری تو خواب یاد بدن تیکه تیکه شده اش زیر خاک افتادم.
نتونستم دوام بیارم...

بیدار که شدم وقتی برگشتم به این دنیا، همه چیز سر جای خودش بود.
صدای نفسهای کسی که کنارم خوابیده بود.
صورت معصوم کودکی که تو خواب از همه غمهای دنیا دور بود.

خودم رو تو گرمای بودنشون غرق کردم.
هر چند اونها چنان خوابیده بودند که هیچی از من و دلتنگیهام نفهمیدند.

پ.ن:تا نرم و جای خالیش رو تو اون خونه نبینم نمیتونم باور کنم نبودنش رو.
ارسال یک نظر