...

1.خب من تصمیم گرفتم از این به بعد بعضی وقتها بیام اینجا از این پستهای چندتایی بذارم. البته که همش جفنگیات زندگی روزمره است. اما اینجوری کمتر وقت خودم و شماها رو میگیرم.
معلومه که همش رو یه جا نمینویسم و تاریخی که آخرش میخوره مربوط به وقت پابلیش شدنش ه.
عنوان هم نمیذارم جز همین سه نقطه. یه وقتایی هم که یه چیزی برام خیلی جالبتر یا مهمتر باشه پست جدا براش مینویسم. حالا دیگه خودتون میدونید. خواستید اینها رو بخونید نخواستید هم نخونید. اما بخونید بهتره. باشه؟

2.درسته که من هم وقتی برای اولین بار اینجا طوفان شد مثل ندید-بدیدها بودم اما دلیل نمیشه که نگم خوب نیست انقدر طوفان ندیده بازی درمیارید. باباجان ما دو سال پیش اینجا بیست و هفت تا طوفان تو دو ماه داشتیم حرفی زدیم اصلن؟
انگار گلوبال وارمینگ به تهران هم رسیده.

3.دیشب وقتی نه‌ونیم شب تو رختخواب بودم و داشتم از خستگی بی‌هوش میشدم یاد اون دورانی افتادم که بعضی وقتها نه‌ونیم شب می‌رفتیم مهمونی. به جان خودم من یه بار ساعت دوازده شب رفتم یه عروسی.
حالا انقدر دهاتی شدیم که صبح پنج از خواب پا میشیم و شب دیگه خودمون رو بکشیم ده خوابیم.
ایران که رفته بودم اول کار یکم این برداره ما رو ورداشت برد قرارهای بعد از نه شب، عادت کردیم والا میخواستم همین‌جور دهاتی بازی در بیارم و نه شب برم بخوابم.

4.این عکس داغ داغ ه. همین امروز صبح گرفتم.
به بهونه این پستهای بیست تایی هی عکسهای بچه ام رو به خوردتون میدم. تا اونهایی هم که نمیرند وبلاگ خودش رو بخونند یه وقت بی نصیب نمونند.
شما اگه از این گاری‌ها بیرون ببینید چه حالی میشید؟

5. دلم زندگی تو نیویورک میخواد. یا هر جایی که میانگین سنی بالای پنجاه نباشه و بیشتر مردمش هم کشاورز و کارمند نباشند.

6.پسره احمق‌ِ بی‌نزاکت‌ِ عوضیِ کثیفِ نفهم ...! الکی ادای روشنفکری در نمیارم. چون حقش ه این پسرة بی‌ادب که همش باید صدای آروغ و گوز و خرت خرت کردن گلو و غذا خوردنش رو من تحمل کنم.
امروز هم الاغ همین جا تو لب غذا خورد و جفت پا رفت رو اعصاب من. بعضی روزها انقدر حرص میخورم که تا نرم یکم قدم بزنم اعصابم سرجاش نمیاد.

7.روز مادر ما به صورت زیر در آخرین ساعتهای روز و وقتی دیگه امیدی بهش نداشتم به شدت مبارک شد.
جهت آدمهای کنجکاو بگم که تو اون پاکت کلی مبالغ نقدی هست. نیست پسربزرگمون یکم زیادی خجالتی ه و طرف قسمتهای زنونه فروشگاهها نمیره اینه که معمولن همین وضع ه.

8.من امروز اولین مکالمه جدی رو با سام داشتم. خیلی جدی بهش گفتم این جیغ‌های بی‌خودیش اعصاب بقیه رو خرد میکنه. گوش داد. بعدش به شدت آرومتر شده بود. جل الخالق این بچه ها از کی همه چی رو میفهمند؟

9.فکر میکنید یه بچه کجا ممکنه در پستونکش رو قایم کنه که به عقل جن هم نرسه؟ من که همه جا رو زیر و رو کردم پیداش نکردم. البته خود بچه فرداش آورد تحویلش داد!
یعنی یه جایی گذاشته بودش که به فکر خودش میرسید اما به فکر من نه؟!

10.مذاکره تون مبارک باشه!

11.حالا هی به این دولت بد و بیراه بگید. بده همزمان دو تا روزنامه باحال بعد از کلی وقت دوباره اجازه انتشار گرفتند.
میشه یه نفر لطف کنه یو آر ال اینها رو برای ماها هم بنویسه.

12.در فکر یه تغییر اساسی برای زندگی هستم. فقط هنوز مطمین نیستم دقیقن چه کاری میخوام بکنم. فعلن باید اینی که زاییدم رو بزرگ کنم بعد برم سراغ بعدی.
منظورم سام و بچه بعدی نیست ها. منظورم دکترا و شاید یه تغییر رشته احتمالی هست.

13.این شماره به علت خرافه گرایی از این به بعد مخصوص آدمها و اتفاقات و چیزهایی هست که من ازشون بیزارم. شاید هم گاهی رمزی بنویسم اما خب جای خوبی هست برای خالی کردن دق‌ودلیم.
"پاریس هیلتون"

14.چند وقتی هست دلم میخواد برم یه کلاس درست و حسابی شِفی.
هزینه این کلاسها اینجا خیلی زیاده و هر چی بهتر و کاملتر باشند گرونتر. اما من خیلی خیلی دلم میخواد در راستای همون تغییر زندگیم این کار رو بکنم. حالا ببینیم چی میشه.
به نظرم خیلی هیجان انگیزه آدم بتونه با همین مواد غذایی معمولی معجزه کنه.

15. کاش یه همپا پیدا میشد من بقیه کافه ستاره و بابل رو میدیدم.

16.انقدر هرجا رفتم شب شیشه ای و بهرام رادان نوشته بود که رفتم فایلهاش رو دانلود کردم تا ببینم. خب باید یه کاری برای فرار از درست کردن پاور پوینت هفته دیگه پیدا میکردم.

17. میگن قراره هفته دیگه هر گروه فقط ده دقیقه پرزنتیشن کنه. کور شیم ما اگه این پنج سال تو این لب پرزنت کمتر از یک ساعت و نیم دیده باشیم. اگه شد میام اینجا جشن می‌گیرم.

18. تویوتا از مزدا بهتر است. در همین راستا ماشین مصادره شده توسط این مادر و پسر پس داده نمی‌شود.

19. بیشتر نمیشه هر کاری میکنم.

20.خداحافظ!!!
ارسال یک نظر