*we are burning since 1994.

این پست از اونهاست که برای سالها بعد خودم نوشتم. وقتی تو موقعیتی متفاوت از الان بودم. برای وقتی که از روزهام خسته بودم و دلم خواست یاد قدیم کنم.
برای اون موقعی که فکر خواهم کرد چقدر اون موقع که دانشجوی لب این دانشگاه بودم خوب و خوش بودم. برای اون موقع که دلم برای این پنج سال و اندی که اینجا دارم میگذرونم تنگ شد.
و یادم نبود یه روزی گوشه این اتاق خسته و با سردرد از یه میتینگ دو ساعته دلم میخواست زودتر این روزها بگذره و منو به جای بهترم و آینده دوست داشتنی ترم ببره.
درست مثل خیلی وقتها از بودن در لحظه‌هام کسل بودم و دلم آینده بهتری خواسته و وقتی به اون آینده رسیدم هیجانش رو از دست داده.
مثل الان که یاد همه روزهای قدیم میکنم. یاد همه آدمها و جاها و لحظه هایی که داشتم.
میخوام اون موقع یادم بیاد روزی هم در قدیم بود که خسته و دلزده از بعضی شرایط بودم. برای وقتی که یادم رفته بود قدیم لحظه های روح آزار هم داشت که به مرور زمان بدیهاش یادم رفت و خوشیهاش یادم موند.

همین حالا شاید آخرین عکس یادگاری کتاب سال دانشگاه رو گرفتیم و من همش داشتم فکر میکردم با همه دلتنگیها و خستگیها اما چقدر این همه سال زود گذشت.

* جمله ای که پشت لباسهای کار لبمون نوشته شده و نشون میده این لب با عنوان این پرفسور از کی شروع به کار کرده. انتخاب این جمله برای این هست که عنوان کارگاه ما combustion هست.
البته که لب چیزی حدود 50 سال قدمت داره و فقط اسمش هر بار با بازنشسته شدن هر پروفسور عوض میشه. پرفسور الان هم از همین لب در مقطع کارشناسی فارغ التحصیل شده و یه سال دیگه در سن 62 سالگی بازنشسته میشه.
اولین پرفسور اینجا فکر کنم هنوززنده باشه البته بالای نود سال سن داره!
ارسال یک نظر