...

1.--------------------------------------------------
----------------------------------------------------
----------------------------------
-------------------------------------------...

2.اینها حرفهایی هست که از ترس چشمهای نامحرم دچار خودسانسوری شدند.

3.جایی در کارتون راتوتویی میگه "حتی اگه ما نخواهیم حقیتی رو باور کنیم باز هم حقیقت ه." (نقل به مضمون) و من فکر میکنم به همه‌ی اون حقایقی که تو زندگیم انکارشون کردم اما هیچ وقت عوض نشدند.

4. پیش نوشت: این بند فقط برخواسته از یک شک هست در روایات تاریخی و قصد توهین به باور هیچ گروهی رو نداره.
با اینکه این موضوع بیات شده اما اگه این یکی رو هم نگم حناق میگیرم. فیلم سیصد رو دیدم. از نظر تکنیکی و البته داستان بسیار فیلم ضعیفی هست و اصلن فکر کنم اگه ایرانی ها این همه شلوغش نکرده بودند به این معروفیت نمیرسید بس که پیش پا افتاده است.
اما فکری که تمام مدت فیلم ذهنم درگیرش بود مقایسه دفاعیات فیلم از حماسه‌ی سربازان و منفور نشون دادن پرشین ها و همون نگاه و همون حرفها در مورد حماسه‌ی عاشورا.
لشکری با نیروی کمتر برای دفاع از ناموس و غیرتش دست به ایستادگی در مقابل لشکر قویتر میزنه و در کمال شجاعت شکست میخوره. طرفداران اون گروه از این داستان یهک حماسه تاریخی میسازه و به طبع لشکر قوی تر و پیروز رو به همه‌ی صفات ظالمانه و وحشیانه آراسته میکنه تا بتونه بر حق بودن خودش رو نشون بده.
فقط نفهمیدم دلیل این همه رگ گردنی شدن هم وطنان با توجه به اینکه خودشون هم همین کار رو در مورد لشکر مقابل امام حسین میکنند چی بود؟

5. فکر کنم با بند قبلی فیلتر بشم بره پی کارش.

6. برای بار اول با سام برخورد جدی کردم بابت کار بدی که میکرد یعنی سرک کشیدن به سطل آشغال و منتقل کردن وسایل خونه به اون تو و در آوردن آشغالهای جذاب ازش!
با اینکه شوشو میگه هیچ وقت باهاش قهر نکن تا قهر کردن رو یاد نگیره اما فکر کردم وقتی کار بدی میکنه، باید یاد بگیره به روش خودش ابراز پشیمونی کنه.
آخر شب هی رفت و اومد و هی بهم نگاه کرد تا اینکه یکی از ماشینهاش رو آوورد داد دستم و پشتش به لبخند و کوتاه اومدن من و بعدش خوابیدن تو بغلم و بوسیدن و بوییدنش تا سنگین شدن خوابش. صبح برای اولین بار بی‌هیچ درخواستی از طرف من یه بوسه نثارم کرد و همه درگیریمون ختم به خیر شد.

7. همه ی بداخلاقی های این چند روزه ام برمیگرده به یادآوردن خاطراتی تلخ از گذشته که بدون اطلاع من در ناخودآگاهم بیدار شدند. و من وقتی این رو میفهمم که با یه جرقه برمیگردم به گذشته.
و تازه حالا میفهمم که چرا وقتی کسی بیمار میشه من با اینکه عمیقن متاثرم اما به طرز غیرقابل باوری بد اخلاق میشم و همه‌ی حرصم از گذشته رو سر بیمار بی نوا پیاده میکنم به جای مراقبت یا حداقل همدردی کردن.

8. کلمات رو برای بیان احساسات مادرانه ام گم کردم.

9. از خاطرات خوب سفر ایران یکیش هم دیدن دکتر ارضی در یکی از بلور و کریستال فروشی های شریعتی بود.ـ دیدن یه آدم در مکانی کاملن بی ربط.
تو زندگی هر کسی آدمهای زیادی میاند و میرند. بعضی ها با اینکه مدت بودنشون با تو کم هست اما به یاد موندنی میشند به خاطر وجود و حضور خودشون یا تاثیری که در زندگیت دارند.
دکترارضی تنها استاد دروان لیسانس م هست که همیشه از دانش و تسلطش به تدریس مبحث سختی مثل حالت جامد گفتم و هنوز هم معتقدم شاید تنها استاد فیزیک باشه که تا این حد دوست داشتنی، جدی و برازنده استادی ه. و چی بهتر از این که به طور غیر منتظره دیدم ش.
بعد هم اسمش رو توی این لینک( از طریق صبحانه) دیدم که نوشته رییس انجمن فیزیک ایران هم هست.

10. ----------------------------------------------
-------------
باز هم سانسور شده!

11.سانسور یازدهم.

12. سانسور دوازدهم.

13.برداشتن قدم اول که نحس نیست اما سخت ترین قسمت کاره.
ارسال یک نظر