Virus

خودم رو نگه میدارم. سعی میکنم مقاوم باشم سعی میکنم همونجوری که همیشه از یه مادر خوب انتظار داشتم رفتار کنم. سرسخت، جدی نه کسی که با بادی میشکنه اما دیدن جای انگشتهای کوچولوش که احتمالن از همون روز باقی مونده همه مقاومتم رو میگیره.
به خودم میگم حتمن بازیش روی میز نیمه مونده به امید برگشتن و تموم کردنش.
به عکس روی مونتیور نگاه میکنم و یاد صبح روزی که هنوز اون ویروس لعنتی خودش رو نشون نداده بود میفتم که چقدر شاد بود و چقدر خوش گذشت.
حالا پسرمون بی حال با لپهای آب رفته و یه صورت کوچولو شده روی تخت بیمارستان خوابیده و درحالی که بابایی ش دارهع سعی میکنه ماسک اکسیژنش رو روی بینیش نگه داره. من هم سرگردون اومدم خونه تا کمبود وسایل رو جمع کنم و باز راهی بیمارستان بشم.
منی که با دیدن ضعف یه بچه یا حتی دیدن یه سرم به دست یه بچه تا ساعتها برای مظلومیتش گریه میکردم حالا انقدر مقاوم شدم که وقتی پسرم از اون همه لوله و سیم و سرمی که بهش وصله کلافه میشه و گریه میکنه آروم بغلش میکنم تا شاید بتونه کمی بیشتر بخوابه.
میدونم تنها چیزی که سرپا نگهم میداره دیدن مریضهای کوچولویی هست که تو همون بخش اطفال بیمارستان بستری هستند و دیدن نگاه بی نور والدینشون ه که میدونند امیدی به بهبودی نیست.
باز هم خوشحالم که این دوره که بگذره باز سر و صدای پسرک همه خونه رو پر میکنه فقط باید تا اون موقع خودم رو نبازم.

کامنت دونی رو بستم چون حوصله ی جولون آدمهای مریض رو ندارم.
ارسال یک نظر