با مهر

میدونم که باید زودتر از اینها اینجا رو آپدیت میکردم و میدونم کار درستی نبود نگران کردن دوستانم اما

اون روزی که اون پست رو نوشتم مستاصل تر از اینی بودم که بخوام خودم رو کنترل کنم. متاسفانه یا نه خوشبختانه برای من که جز اینجا جایی نبود تا اون حرفها رو بزنم.
نوشته بودم که اومدم خونه تا وسایل ببرم. وقتی اومدم تو یه دفعه اون فضای خالی از خنده های سام دیوانه ام کرد. مدتی هم هست که قدرت گریه کردن رو از دست دادم و این شد که اومدم و نوشتم از دردی که بیخ گلوم رو گرفته بود.
اینکه چی شده بود رو مینویسم سر فرصت. شاید برای اینکه وظیفه میدونم وقتی دیگران رو نگران میکنم توضیح ماوقع بدم یا شاید برای اینکه بارش رو از خاطرم کم کنم. اما الان خسته تر از اونی هستم که بتونم کلمات رو توی نوشتنم مرتب کنم.
شاید از لابه لای همین چند خط هم آشفتگیم معلوم باشه. من از ضعیف بودن بدم میاد.به جرات میگم اینجا تنها جایی هست که گاهی میتونم راحت ناتوانایی هام رو بیان کنم بدون اینکه نگران داوری بقیه باشم. بماند.

حالا به خودم گفتم اگه برای رفع نگرانی دوستانم ننویسم به شکلی بی معرفتی کردم.

سام بهتره. بعد از سه روز بیماری شدید و شش روزی بستری توی بیمارستان بالاخره شنبه برگشتیم خونه. الان هم مشغولی گذروندن دوره نقاهت توی خونه است. من هم درس و کار رو بوسیدم گذاشتم برای وقت گل نی! به این فکر میکنم که مگه چیزی مهمتر از سلامتی پسرم هست و اونوقت از شر عذاب وجدان کاری و درسیم راحت میشم.

دوستان خوبم آدمهای مهربونی که دیده و ندیده این همه مهر رو به من سام ارزونی کردید؛ نمیدونم با چه کلمه و جمله ای از این همه محبتی که به ما داشتید تشکر کنم. فقط این رو میتونم بگم که دلم به گرمای مهرتون گرم ه و از ته دلم خوشحالم که دوستانی چون شما دارم.

ممنونم...
ارسال یک نظر