...

1.پسر تند تند کلیک میکنه. معلوم ه که عجله داره. من هم . میخوام نتیجه‌ی دو سال کار رو ببینم.
پسر: فایل دیتا رو پیدا نمیکنم. شاید گ اون رو جا به جا کرده باشه.
من: باشه من صبر میکنم تا پیداش کنی.
در دلم خوشحال میشم که فرصتی برای نوشتن پیدا شده.

2.حال و روز خوشی ندارم این روزها. انگار چیزی کم ه که خودم هم نمیدونم چیه. شاید هم میدونم اما ترجیح میدم پس روزمرگی ها و خوشبختی‌هام که پیرو الگوی سعادت مردمان عادی ه، پنهانش کنم.

3.هنوز هم بوی قهوه وسوسه انگیزترین ه.

4.دیروز برای اولین بار تونستم تمام حرفهای سام رو که داشت ماجرای بازیش توی بالکن رو برام تعریف میکرد کامل بفهمم البته با کمک ترجمه های مامان. چقدر خیالم راحتتره که سام با مامان ه.

5.شما ها که توی خونه درس میخونید چه معجونی مصرف میکنید مگه؟

6.و همچنین شماها که به قولهاتون با خودتون وفادارید چی تو کله تون میگذره؟

7.من از این ریشه های نرم و نازکم توی این خاک میترسم. دلم پر پرواز میخواد نه جوانه ی شاخه های جدید.

8. سی و سه. عددی که به هراسم میندازه از یادآوری نرسیدن‌هام. همه‌ی عمرم دویدم و باز انگار عقب م. شاید این حس رسیدن در پیری به دست بیاد شاید هم هیچ وقت. کاش آرزوها سقفی داشت.

9.بعد از سه- چهار سال و بیش از هزار تا عینک امتحان کردن بالاخره اونی که میخواستم رو پیدا کردم فقط یه اشکال داشت. به بودجه ی من نمیخورد. یعنی فکر کردم میشه با اون پول یه سفر چهار روزه رفت گوآم! نه اینکه حالا اونجا رو برم.

10.سطحی بودن هم عالمی داره.

11.چرا من از "دیوانگی در بروکلین" حال نمیکنم؟

12."بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست"

"معشوق به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا"

تنها نوشته‌ی روی کارت دعوت عروسی ما. دوست داشتم خاطره اش رو یادآوری کنم به خودم.

13. شهر کوچک بی‌هیجان فاقد تمام مظاهر زندگی شلوغ شهری امروزی!
ارسال یک نظر