روزمره

1. به هم خوردن اقتصاد آمریکا پرش به ما هم که رده ی چندم این جریان بودیم گرفت و زد و چرخ زندگیمون رو پنچر کرد. داریم هلک و تلک خودمون رو میکشیم. تا کی و کجا خودمون هم نمیدونیم.

2.گاهی انقدر همه چیز قاطی میشه و چنان کنترل اوضاع از دستت خارج میشه که دیگه تنها کاری که از دستت برمیاد خندیدن به زمانه و زدن به رگ بیخیالی ه. از منظر دیوانه نشدن عرض میکنم.

3. "خاله بازی" رو دوست نداشتم. شاید چون به فاصله ی یک روز از "بازی آخر بانو" شروع کردم به خوندنش. وسطاش حوصله ام سر رفت. یه جاهاییش خوب بود البته.
نمیدونم تو کدوم کتاب خوندم که میگفت گاهی همه ی کتاب نوشته میشه که یک جمله رو توش بگه(فکر کنم کافه پیانو بود. در ضمن از این یکی هم خوشم نیومد.)
خلاهصه اینکه تمام این خاله بازی یه طرف یه جمله اون آخرهاش هم یه طرف . یه جاییش ناهید به خودش میگه" ما تمام این سالها در پی مفاهیم دویدیم به جای احساس و غریزه.-نقل به مضمون-"
یا سلیقه‌ی من کج شده یا خیلی سخت.

4. بنجامین باتن رو نصفه دیدم و تو کف بقیه اش موندم. امیدوارم این یکی امیدوار کننده باشه.
این فایلی که من داشتم صداش از قسمتی که بنجامین برمیگرده خونه‌ی سالمندان قطع بود تا آخرش. حالا کی بشه من دوباره وقت کنم بشینم دانلودش کنم خدا میدونه. احتمالن مثل خیلی از فیلمهای دیگه ی این چند سال انقدر مشمول مرور زمان میشه که دیگه از تب و تابش می افتیم.

5. انقدر سام خوب شده. انقدر با هم حال میکنیم. بعد از یه دوره وحشتناک لجبازی و گریه و گیر دادن و قشقرق به پا کردن دوباره شده همون سام دوست داشتنی و با یه سنس آو هیمور دلچسب.
شروع کرده به تکرار همه ی چیزهایی که میشنوه. و تو همین دوران هست که ما هم مثل خیلی از مامان و بابا ها هی ازش میخواهیم چیزهای سخت بگه وبعد هی میخندیم از غلط گفتنش.
عین همه ی مامان و بابا ها لوسیم. میدونم.

6.همین ها دیگه.
ارسال یک نظر