![]() خانوم حنا اول تو قصهی حسن گم شد. بعد من گم شدم. حالا دارم میگردم دنبال تکههام که جا موندند تو همهی این سالها. قصه از اونجا شروع شد که یه روزی مادربزرگ صدام کرد خانوم حنا و ادامه داد تا همین امروز...ایمیل
سام |
خوابزده1.شاید تمام زجر بیخواب شدن بعد از گریهی سام و شمردن دقیقهها تا روشنشدن آسمون، به دیدن خندهی بلند توی خواب پسرک می ارزید.
2. توی همون ساعتهای بیخوابی به همه جا سفر کردم. سوار ماشین زمان شدم و رفتم به روزهای دور. باورم نشد که این منی که توی این لباسها و این گوشهی دنیا دراز کشیده و منتظر صبح شدن ه، همون دخترکی ه که یه شب وقتی پدرش دیر رفت دنبالش بعد از کلاس زبان و مجبور شد چهلوپنج دقیقه کنار در موسسه سرپا بایسته؛ معنی اضطراب رو فهمید. همون دخترکی ه که کنار دست پدر بزرگش وقتی اون مشغول شستستن ظرفها بود، میایستاد و میخواست که براش قصهی بزرگ شدن برادره رو بگند. قصه هایی که هنوز یادش مونده. باورم نشد همون دختری ه که ساعت ده دقیقه به دو از مدرسه میرسید خونه. دو ناهار میخورد. دوونیم میرفت توی اتاقش و تا پنج وربع درس میخوند. اگه روز فرد بود یک ساعتی رو استراحت میکرد و بیسکوییت مادر و شیر میخورد وقتی تلویزیون یا فیلم میدید. اگه روز فرد بود آماده میشد بره کلاس زبان. ساعت هشت برسه خونه شام بخوره و دوباره از نه درس بخونه تا آخر شب. و آخرین نفری باشه که میخوابید. باورم نشد اون همه سال زندگیم انقدر منظم بوده که حتی ساعتهاش رو هم به خاطر سپردم. باورم نشد تمام اون دخترکانی رو که در من زندگی کردند تا اون لحظه و منی رو ساختند که تو اون لحظه دراز کشیده بود توی جام. برگشتم و به صورت ش و پسرک توی خواب نگاه کردم تا مطمین شم از بودن خودم در اون لحظه. انگار فقط این دوتا من رو به این زمان میتونستند برگردونند. نفهمیدم کی خوابم برد. 3. توی رختخوابها نشستیم با یه کاسه آجیل، بیتوجه به غرهای ش در مورد کثیف کردن جامون. من تخمه شکستم و به سام دادم. سهم خودم هم شد بادوم و نخودچی دو آتیشه ی سوغاتیهای مامان. کدبانوها... رو دیدم و آخرش یه گریه ی حسابی کردم. 4.توی همون لحظه های بیخوابی شدیدن دچار نوستالژی "سبزی خوردن پاک کردن" شدم. یادم نیومد آخرین بار کی بود که نشستم دونه دونه تربچهها رو از برگهاشون جدا کردم و روی کلههاشون رو قاچ چهارگوش زدم. یا پیازچهها رو از کمر جدا کردم و سرشون رو کندم. برگهای تازه ی ریحون و ریحون بنفش رو از ساقه جدا کردم و ریختم توی ظرف. دلم خواست یه دسته سبزی خوردن داشتم ومینشستم به نوازش برگهای خوش بوی نعنا. یا دستم رو میگذاشتم سرشاخههای ترخون و میکشیدم تا پایین که برگها توی دستم جمع بشه. بعد حتمن آب و نمک رو میبستم به ظرفم و مینشستم به انتظار تمیز شدنشون. دلم یه آبکش قرمز پلاستیکی خواست تا سبزیهای تازه رو بشورم توش. یه مشت از این سبزیها با پنیر و بوی نون چه غوغایی به پا میتونست بکنه. 5.پیرو همین فکرها به شدت گرسنه شدم. 6. از شکم جدیدن دوباره قلنبه شدهام خجالت کشیدم طرف آشپزخونه برم. یادم اومد به خودم قول دادم کمی اگه زحمتی نباشه کمتر بخورم! 7.از یکشنبه شب که اون سه تا دختره رو توی کافی شاپ دیدم که بساطشون رو روی میزها پهن کرده بودند و درس میخوندند دلم برای روشنک و روزهای امتحان دانشگاه که میز خونه ی ما یا اونها میشد پر از کتاب و جزوه و با هم درس میخوندیم تنگ شد. یادم اومد به نگین و همه روزهای دبیرستان و گاهن قبلترش و درس خوندن و نخوندنهامون با هم. حتی یادم اومد به انوشه و میترا و همون یه دونه امتحانی که با هم دادیم و با هم براش درس خوندیم و خندیدیم. یادم اومد به همه ی خاطره های تلخ وشیرین گذشته با دوستانی که جوونی کردن من کنارشون زیبا شد. 8.فکر کردم و فکر کردم و به اینجا رسیدم که انقدر پراز خاطره ام و لحظههای به یادموندنی و انقدر زندگی رو توی سالهای قبل از ازدواج تجربه کردم که حتی برای لحظه ای هم دلم نمی خواد برگردم به گذشته. شاید گاهی دچار دلتنگی بشم اما دیگه دلم مجردی نمیخواد. اشباعم از همهی تجربههایی که میشد داشت. یه خنده ی بزرگ اومد روی لبم که هیچ حسرتی از گذشته همراهم نمونده. زندگی کردم همه ی لحظه هام رو. 9.از لحظه های متاهل و مادر بودنم مطمین نیستم بس که تمامش در سایهی این غربت خود کرده بوده. متاسفم از لذتی که میتونستم با بودن این دو تا همراه دوست داشتنیم ببرم و به کمال نبردم. 10.به مامان فکر کردم که همین نزدیکی به فاصلهی بیست دقیقهای با قطار ه؛ و خوبه که تا ده روز دیگه هر وقت بخوام زودی میبینمش. به مادر و برادر "ش" فکر کردم که چقدر دلم میخواست نزدیکشون بودیم تا هر وقت هوس راحتی کردیم بریم پیششون. یا مامان بزرگ که هر وقت خواستم برم استراحت مطلق برم اونجا. یا عمه کوچیک ه که هر وقت دلم یه سیر حرف زدن و گشتن و و خرید و ترشی خواست بار سفر ببندم و برم اصفهان پیشش. یا بقیه که هر کدوم یه چیزی برای بهترین بودن دارند و میشه باهاشون دنیایی خوشی رو تجربه کرد. 11.دلم خواست پاشم چند صفحهی آخر "کافه کاکاءو"- مرسی سحر عزیزم از کادوت- یا ادامهی "بازی آخر بانو" رو بخونم اما دیدم نه میشه چراغ رو روشن کرد نه دلم میخواد با زجر نور چراغ خواب، کتاب بخونم. بی خیالش شدم. دلم خواست بیام دوری این طرفها بزنم یا فیلمی ببینم اما دیدم با این فن خراب نوتبوک همه رو از خواب بیدار میکنم. بیخیالش شدم. 12.دلم برای پدر و پدربزرگم تنگ شد. دلم برای اون یکی مادر بزرگ ه که کمی بعد از پدر- پسرش رفت تنگ شد. دلم برای دختر عمه ه و همه ی شبهایی که تا صبح نمیذاشتم بخوابه و ازش میخواستم یکم دیگه بیدار بمونیم و حرف بزنیم تنگ شد. کاش حداقل نزدیک خاکشون بودم. 13.فیلم ترسناک به خصوص ژاپنیش با اون عشقی که به استفاده از دختربچه در نقشهای ترسناک دارند. روزانه نویسیآخرین قاشق مونده ته بشقاب غذا رو بلعیدم؛ درست قبل از اینکه برای دوستی کامنت بذارم. شب زیاد خوابیدم و هنوز کسلیش از بین نرفته.
از صبح تا همین نیم ساعت پیش کلاس داشتم . بین دو تا برک یه سری رفتم خرید برای خونه و یه سری برای خودم با کادوهای نقدی ش*، هدیه سالگرد ازدواج خریدم. حالا من ام و خونه ای که چند روزی میشه چشم روی کثیفیهاش بستم تا یه وقتی پیدا کنم و حالی بهش بدم. خونه البته مثل همیشه مرتب ه. برای همین ه که هر وقت میگم میخوام خونه رو تمیز کنم ش میگه اون که تمیزه. ور مونیکایی من ه که با همه ی درمانی که روی خودم انجام میدم هنوز درست نشده. اما خیلی بهتر ه. بالاخره من هم یه روزی خوب میشم! درست دو ساعت زمان دارم تا رفتن به دنبال سام و میخوام همه کارهام تموم بشه. شام از اون دم پختهایی که هر دو دوستش داریم درست میکنم. با سوسیس برای فردای ش و گوشت کبابی برای سام. این دو سه جور شام پختن آخرش من رو دق میده. سام سرما خورده و دیروز دستم به دکتر و بیمارستان و تحمل بداخلاقی هاش بند بود. خدا میدونه این بار چند هفته طول بکشه. باید یه عالمه کانجی بخونم که نه حالش رو دارم نه وقتش رو. شاید آخر شب بعد از اینکه قسمت آخر کدبانوهای مستاصل رو که هنوز وقت نکردیم ببینیم، دیدم. پاشم که همینجوری یه ربعش رفت. پاشم که گلهای زبون بسته فریاد تشنگیشون گوش فلک رو کر کرد. *ش همون شوشوی دوست داشتنی خودم - که متاسفانه به ابتذال کشیده شد توسط یه عده با استفاده لوس شون-یا شاهرخ جدی ه که فقط وقت حرفهای جدی ازش استفاده میکنم. عکاسباشیSuccess is the ability to go from one failure to another with no loss of enthusiasm1.اگه اینطور باشه که Today's fortune من مثگه- اشاراه به تایتل- پس من در این مدت داون بودن به معنی واقعی یه لوزر حسابی بودم با همه جونی که میکندم و زحمتهایی که میکشیدم!؟
2. هنوز به دو هزار و نه عادت نکردم با اینکه هشتاش رفته. به همین برق و باد بقیه اش هم میره. چون احساس من هنوز کمی رنگ و بوی موندگی دوهزار و هشت رو داره اینه که با همه ی تاخیر میشه که باز هم آرزوهای خوب بکنم برای همه ی دوستانی که به هر حال این تغییر سال توی زندگیهاشون تاثیر داره. آره این همه حرف زدم که بگم یه عالمه آرزوی خوب یا نه اصلن یه آرزوی خوب برای همه ی اونهایی که من توی این خونه باهاشون آشنا شدم. امیدوارم همگی به اون چیزی که میتونه زندگی تون رو بهتر کنه و شادترتون کنه و واقعن بهش نیاز دارید تا دنیاتون قشنگتر بشه برسید. 3.سال قبل بدترین سال زندگی بود برام با اون همه حجم خستگی و کسالت و افسردگی. امسال برای خودم فقط آرزو میکنم که دیگه خودم رو در هیچ مرحله ای جا نذارم و دیگه هیچ وقت اینهمه به خودم سخت نگیرم. ببینم معلومه که یه عالمه حرف دارم و زمان نه؟ 4.من همیشه جاهلانه فکر میکردم بچه های هشت تا ده ساله رو دوست ندارم و ازشون فراری بودم. حالا میفهمم که بچه ها بهترین سنشون همین دو - سه ساله وقتی دردسرهای کودکی رو پشت سر گذاشتند اما هنوز روحشون کودک ه. وقتی هنوز ناهنجاریهای نوجوانی شروع نشده اما به قد یه نوجوان درک دارند از دنیا و آدمهای اطرافشون. بی صبرانه منتظر یک عدد سام ده ساله هستم. تو پرانتز بگم نه اینکه بخوام زود بگذره اما از حالا از فکر داشتن یه پسر این سنی کلی ذوق میکنم. 5.یکی از بامزه ترین و تلخترین اتفاقات در کل دوران وبلاگ نویسیم این بود که نوشتن از این حال و احوال بدی که گذروندم (و هنوز هم کاملن تموم نشده) باعث شد همسرم نگران این بشه که دیگران نکنه تمام این احوالات رو از چشم اون ببینند. آقا من اول به شما همین جا اعلام میکنم که خیلی زرنگی بیاینکه هیچ بروزی بدی اینجا رو میخونی ها! بعد هم بابا من که دستم برای تو و خیلی از آدمهای اینجا روست. همه میدونند که مشکل من یه عالمه کاری ه که خودم سر خودم ریختم مشکل من تنهایی و نداشتن یه دونه دوست صمیمی ه وقتی آدم دوست شدنم. مشکل من با این مملکت بی روح و منظم و پر استرس ه که برای یه کیف مهد بچه بستن هم به آدم دچار تشویش میشه که نکنه یه اشکالی داشته باشه بهش یه چیزی بگن و دنبالش احساس کنی که آخ منکه مال این مملکت نیستم بدونم باید اندازه پلاستیک پوشک بچه چقدر باشه! مشکل من اینه که شش سال و نیم ه دارم جایی زندگی میکنم که قد یه سوزن تعلق خاطر به هیچ چیز و هیچ جاییش ندارم و حتی امید به اینکه بهش تعلق خاطر پیدا کنم هم ندارم. یعنی حتی مهاجر هم نیستم که دلم خوش باشه بعد یه مدت اینجایی میشم. بچه ام به زبونی داره زبون باز میکنه که من هیچ حس و خاطرهی کودکانه که هیچ نوجوانانه و بزرگسالانه هم بهش ندارم... قرار نبود باز شروع کنم. فقط خواستم بگم این شوهر من ماه ه. قد یه دنیا. بحث میکنیم سر همون چیزهایی که احتمالن هیچ وقت حل نمیشه و هیچ مشکل اساسی درست نمیکنه و در ذات هر رابطهای وجود داره. هنوز هم وقتی که دور از روزمرگیها نگاهش میکنم مثل همون روزهای هفت سال پیش توی دلم پروانه میلوله. 6.ساعت نشون میده که سه دقیقه از پنج گذشته. به مامان قول دادم که 5 برگردم تا بتونه بعد از سه روز که از اومدنش میگذره و همش خونه بودیم بره بیرون. اینه که بقیه اش باشه تا سر فرصت بنویسم. 13.سال موش. |