دخترک آینه ها

هر روز صبح از خواب بیدار که شدم و تلخی زهرآلود رنج این روزها که یادم آمد؛ به خودم نهیب میزنم تمام چیزهایی را که باید برایش شاکر باشم. از همان تاریک و روشنی؛ دخترک کز می کند و می خزد کنج دیوار. من دست و صورت میشویم، لباس می پوشم، صبحانه و ناهار خودم وپسر را آماده می کنم و او باچشمانی پر از درد من را نگاه میکند. به روی خودم نمی آورم. پسر را بیدار می کنم، قربان صدقه اش میروم و محلی به دختر گوشه ی دیوار نمی گذارم. فرصتی نیست. نقاب بزرگسالی زده ام تا از پس وظایف در طول روزم بر بیایم. وقت رفتن نگاهی به این روح در هم خمیده ی غمگین می اندازم؛ در را به رویش میبندم و در تنهایی خانه او را جا می گذارم. 
ارسال یک نظر