این روزها که می‌روند مرا حتی با خود نمی‌برند.

چه توقعی از خودم دارم؟
آدمی که روزی صد تا ایمیل یا میزند یا میخواند که ایراد فنی و گرامری نداشته باشد.- گیرم صد تا نه گیرم به زبان بیگانه- کلمه هایش ته میکشند.آدمی که چند ساعت از زندگی اش را در ترافیک و راه میگذراند و آدمی که باید حواسش باشد به همه یباید های زندگی: با هزار جا تماس بگیرد- از ناظر مدرسه گرفته تا مربی پیانوی بچه  ... تا مسیول بازرگانی فلان شرکت و کارشناس فنی در فلان کمپانی فلان کشور... تا سفارش آباژور و وقت سلمونی مامان... تا قرار بازدید خانه ی جردن دایی برای اجاره و سر و کله زدن با مستاجر خانه ی تهرانپارسش... از پرداخت قبوض مامان بزرگ تا پول منبع و حساب شارژ و هزینه های ماهانه ساختمانش...از خرید برای مهمانی آخر هفته تا بردن ماشین به کارواش...از گرفتن کت همسر از خشکشویی تا خرید خرما برای زیارت دانش آموزان از امازاده قاسم...
این وسط حال‌بدی و سندروم بهاری هم نیم تنه‌اش را منقبض و ملتهب کرده باشد و از کار انداخته باشد، دیگر کی به نوشتن کلمه‌ها میرسد و کی میتواند برود با زنها به گپ زدن آخر هفته. کی میتواند از خودش بگوید و تنهایی که به عادت چند ساله، هنوز آخر شبها با دیدن فرندز پر می کند.روزها پشت هم زندگی ام را میدزدند بی آنکه بفهمم چطور شروع و چطور تمام میشوند.
 ------------
 دیروز به دختر ها گفتم که چطور وقتی کوچک بودم، وقتی عید میشد از روبوسی با مامانم خجالت می‌کشیدم و روزهای قبل سال تحویل به این فکر میکردم که با چه رویی بروم جلو و صورتش را ببوسم. بس که دور بود و جدی. بس که می ترسیدم ازش. بس که گیر کرده بود در نقش مادری که زیاد دوستش نداشت و نمی خواستش. و بابا که همیشه روی سروکله اش بودم و بوسیدنهایش هیچ وقت جای خالی‌اش پر نشد. حتی با صمیمیتی که بعد از مرگش با مامان برقرار کردم. حالا که فکرش را میکنم آنوقت هم من بودم که پا پیش گذاشتم برای برداشتن این فاصله.
 ------------
 خواب دیدم در فروشگاهی بزرگ هر چه میگردم یک لاک ساده ی جیگری- از اقلام مورد نیاز برای نامزدی آخر هفته- را پیدا نمیکنم و کسی که نمیدانستم کیست دنبالم میگردد و نگرانم شده که کجا مانده ام.
------------
 دیده نمی‌شوم. این را از نداشتن عکس‌های خودم که در یک لحظه، آدمی دیگر باید ازم میگرفت، میفهمم. میدانم که بودنم مثل وظیفه شده و عادی و پابرجا. انگار قرار است همیشه باشم. عین این دکوری که نه ماه است جلوی من است و با همه ی به درد بخوری اش اصلن نمیبینم‌ش.
 ------------ 
 چقدر قصه داشتم برای گفتن و آخرش چه نوشتم.
ارسال یک نظر