روزهای‌م در شرکت یا وقتی از کار حرف میزنم دقیقن از چه می‌گویم.

همکارم اتاق را از وقت ورودش روی سر گذاشته. بهترین دوستش دیشب  زایمان کرده و او بی‌خودی هی ذوق میکند. شاید هم بی دلیل نباشد و از تجسم روزی برای خودش اینهمه شلوغ میکند اما من مطمینم که آن روزهای قبل از مادر شدنم اینطور نبودم. کلن مانند اتفاقی از سری اتفاقات زندگی که با کمی جهل و بیخبری شروع میشود و به جاهای خیلی خوب یا خیلی بد ختم میشود مادر شدنم پیش آمد. در برهه‌ای از زندگی که باید انتخاب می کردم که یا آن موقع بچه دار شوم یا شاید برای همیشه قیدش را بزنم. و من برای اینکه نمیخواستم این اتفاق و این شدن را از دست بدهم انتخاب کردم که مادر بشوم. حالا اینکه بعدن چه تحولات فکری و حسی روی داد موضوع دیگریست اما خود اتفاقش اینطور بود.  و من اصلن از قبل برایش ذوق مرگی خاصی نداشتم.

همکارم میخواهد برود عیادت دوستش و من به او گفتم بی خیال زن زايو شود و این را بداند که هر چقدر هم با او صمیمی است اما الان چشم دیدن بچه‌ی تازه به دنیا آمده را هم ندارد چه برسد به دوست صمیمی و قوم و خویش. همکارم هم بدون اینکه ذره‌ای قانع شده باشد و با اطمینان از اینکه همه چیز را میداند( دیگر وسواسی به دیدن این مدل آدمها ندارم و بدون واکنش و حتی با لبخند از کنارشان رد میشوم) گفت که اینطور نیست و هزار قصه تعریف کرد که چرا این را میگوید. من هم گذاشتم در بی خبری بماند. چه اصراری ست عوض کردن نظر آدمی که این همه به خودش و تجربه ای که نداشته اطمینان دارد و حرف کسی که شرایط مشابه را تجربه کرده نمی پذیرد.

همکارمان همچنان دارد به تمام اقوام دوستش زنگ میزند و به همه با نسبتشان و با بلندترین سر و صدایی که بلد است تبریک میگوید. این وسط پدر بچه بعد از چند دقیقه ای که همکارم با ذوق و بابا- بابا کردن ، بهش تبریک گفت او را نشناخت و او با صدای بسیار پایین که ما نشنویم به او گفت که کیست! وزن و قد و همه ی حالات بچه را به یکی یکی دوستان و خواهر و مادر و خواهر شوهر و... پشت تلفن می گوید. بعد زنگ میزند میپرسد رفیقش الان دقیقن چطور است بعد زنگ میزند به خواهرش و با او چک میکند دوباره زنگ میزند به دوست دیگری و با نگرانی اعلام میکند که دوستشان درد دارد و این چرخه از ساعت ۹ همچنان ادامه دارد.

با این اوصاف بعید میدانم بتوانم کنترلش کنم تا در ساعت کاری به عیادت نرود. خدا خود مدیرعامل را برساند والا کاری از دست من برای کنترل او برنمی آید.
امروزمان با به دنیا آمدن بچه‌ی دو کیلو و شصت گرمی که در حال حاضر توی دستگاه است شروع شد.

پ.ن:همین حالا قرار گذاشت با دوستش ساعت ۳ برود ملاقات! شیرینی هم میخواهد ببرد.

پ. ن۲: همین حالا گفت:" مرض. چقدر این بچه ها جیغ میزنند!" منظورش بچه های مدرسه ی کنار شرکت است!
ارسال یک نظر