روزهای بی طعم با چاشنی دلتنگی

عصبانیت دیروز رفت. بعد از چند ساعت؛ و به جایش دلگیری آمد و ماند. دلتنگی هم کنارش نشست بیخ گلو. حوصله ی کسی را نداشتم و طبق قانون نانوشته ی طبیعت که هر وقت حوصله آدمیزاد را نداری باید همه با تو کار داشته باشند تا شب همه را تحمل کردم با لبخند اضافه.
به پسر کمک کردم سوالات علوم را کامل کند و بعد یکی یکی همه را پرسیدم تا بالاخره یاد گرفت حالتهای مختلف ماده را تعریف کند و اسم همه ی نانها را بگوید. پسری که فقط نان تست میخورد نمیتوانست لواش را به خاطر بسپارد.
خوردن سوبای ژاپنی حال دلتنگی ام را بدتر کرد. برای آن هفت سال جوانیی که نمیدانم حرام شد یا تجربه, دلم گرفت.
برای روزهای داغ و کشدار روبرویم، کلی برنامه و کلاس اضافه تعریف کرده بودم که بی خیال همه اش شدم. حتی فرانسه که این همه خواندنش را دوست دارم. توان ندارم نگران هیچ چیز اضافی در روزمرگیهای زندگی ام باشم. توانم را صرف خیلی چیزها کرده ام و این روزها دیگر نمی توانم تاب بیاورم. باید سعی کنم جلوی افتادن آخرین قطره را بگیرم.
دیشب خواب دختر عمه ای که خیلی هم با هم صمیمی نیستیم و حالا در دو قاره دور از هم دیگر کاری با هم نداریم را دیدم که رفته بودیم دوبی و دنبال دیسکو میگشتیم! و من در خواب هم مانده بودم که چقدر بی ربط است مکانهایی که هستم با آن جاهایی که میخواهم باشم.
عکس بک گراند مانیتور را یک رودخانه انتخاب کرد. مثل لباسهایم هر روز بسته به حالم عکس را عوض میکنم. چنروزی اما یک دختر که موهایش را به باد داده بود مانده بود رویصفحه و من از این همه ایستایی دختر خسته شده بودم. از این که عین خودم برای بهتر شدن حالش هیچ کاری نمیکند. عکس را عوض کردم و حالا بین ایمیل هایم نگاه میکنم به رودخانه ای که انتهایش معلوم نیست و از تجسم پا گذاشتن در آب خنکش کمی دلم هم خنک میشود.
امروز یکشنبه است و خدا را شکر که ما خیلی خارجی هستیم و یکشنبه ها زیاد کاری نداریم. برای اینکه حقوق امروزمان یک وقت برایمان زیاد نباشد به جایش جلسه های بی خودی عصر داریم که همه ی کاربردش گند زدن به برنامه ی کارگاه داستان نویسی است.
مامان تا دو هفته ی دیگر میرود و من میمانم و پسری که نمیدانم چطور سرش را گرم کنم و سر کار هم بیایم. 
به حرفهای ش در مورد کار و اتفاقات بازار و صنعت خودرو گوش میدهم ولی گوش نمی کنم. گاهی آن وسط نظرات کارشناسی هم میدهم و از تعریفهای گذشته اش برای متقاعد کردنش یا تایید دلیل هایش فکت می آورم. مانده ام این همه همسرداری را کی یاد گرفتم.
خرید میکنم. غذا میپزم. رانندگی میکنم. خانه را همیشه مرتب نگه میدارم و سعی میکنم خانوم مهندسی فرهیخته, زنی خانه دار؛ مادری با نهایت توجه و دقت, دختری قدرشناس و همسر خوبی باشم.

طفلک دخترکم که هر روز غمگین تر می شود و دلش لک زده برای دویدن با دامن در باد.


ارسال یک نظر