"زندگی دوگانه ورونیکا" یا حالا زندگی دوگانه ی هر کی...

سایه ی سیاهی، آسمان دلش را تیره و تار کرده بود. انگار طوفانی در راه باشد. نگاهش میکردم و نمیدانستم بالاخره خواهد بارید یا نه. اگر یک بار ،فقط همین بار، میتوانست این همه حجم انباشته شده ی نحس را خالی کند، برایش بهتر بود. اصلا میتوانست بهانه ای بگیرد ، از میان آن همه دلیل، یکی را انتخاب کند و باهمه ی توان، اندوهش را سر یکی از آدمهایش آوار کند. یا می توانست تنهایی سوار ماشین بشود، عینک دودی به چشم، یکی از آن تراکهای فلش مموری را انتخاب کند و توی اتوبانهای شهر، سربه سر راننده های خسته بگذارد و از ته دل به همه یشان بدوبیراه بگوید. میتوانست پنجره را باز کند، نشسته روی صندلی کهنه و راحتش پاها را بگذارد روی لبه و همینطور که خاطرات تلخش را مرور میکند پشت هم سیگار بکشد. می توانست با موهای ژولیده و لباس خواب سیگار در یک دست با دست دیگرش، پشت هم پیکش را پر کند و به سلامتی همه ی نارفیقی ها خالیش کند. میشد که اصلا تا هر وقت که میخواهد توی تخت بماند و مچاله شود زیر پتو و بگذارد درد مثل سمی آرام آرام همه تنش را زهرآلود کند تا برود تا ته چاه سیاه تنهایی. میشد که هیچ تلفنی را جواب ندهد و در را برای هیچ کس باز نکند....
هزار و یک راه بود برای اینکه بگذارد آن سیاهی همه ی حضورش را بگیرد و آنقدر غلیظ شود تا همه چیز را در خودش حل کند و تمام شود. آنوقت زمانی که همه ی دردها را تا اتنها رفته بود و تمامش کرده بود، شاید صبح صادقی از پشت کوه سربر می آورد و صدای پرنده ای نوید روزگاری نو برایش هدیه می آورد.
اما...
دخترک نتوانست هیچ کدام از این سناریوها را اجرا کند. به جایش آن زن که محافظه کار است و مغرور، مادریست تمام عیار، همسریست فهیم و هزارتا چیز دیگر، و همیشه تصمیم گیرنده است، نگذاشت افسارگسیختگی دخترک زمام کار را در دست بگیرد و آتش به جان او و زندگی اش بزند.
...
آن زن مانند همیشه در را روی دخترک بست وگذاشت با خودش و دیوانگی هایش تنها بماند.
ارسال یک نظر