نفس کشیدن هم گاهی سخت است

روی صندلی نقره ای نشسته ام. چشم انداختم و بین ردیفها تنها صندلی خالی سر ردیف را تصاحب کردم. بوی سیگار مرد کنار دستی و بوی خورشت کارمندهای اداره ثبت دارد خفه ام میکند.از وقتی رسیده ام سه تا مرد جا افتاده و کمی تا قسمتی مرتب، یک خانم بسیار مسن که رژ زرشکی اش تناسبی با مقنعه مشکی اش ندارد را احاطه کرده اند و مدام سوال حقوقی میپرسند. موبایل زن مدام زنگ میخورد و مشتریهایش را سرپایی راه می اندازد. با چند نفری هم قرار دارد که یکی یکی می آیند. راهرو پر از وکلا و کارمندان بازنشسته است که دنبال شکار مشتریان جدید میگردند. چشمهایشان نابلدی مراجعین را پیدا میکند. شماره های روی تابلو ١۶۴برای باجه ١۵ و ٢١۵٢ برای باجه ١٠ است. جلوی در ورودی سالن مردی نشسته که میپرسد هر کس چه کاری دارد و شماره میدهد.اگر سوال بیشتری بپرسی با دهان باز نگاهت می کند و فقط بلد است تابلوی مدارک مورد نیاز را نشان دهد. جوانک پلیس داخل سالن راه میرود و او هم نمیتواند کمکی در این ازدحام باشد. کارمندها باجه ها مطلقا حوصله پاسخ دادن ندارند.لابد زندگی کارمندی را انتخاب کرده اند که دیگر قرار نباشد در طرل ساعت کاری فکر کنند و مشکلی را حل کنند.همه چیز روال مشخصی دارد و اگر کسی خارج از این فرأیند بخواهد کاری کند به خودش مربوط است. سرنوشت شرکتهای ایرانی و قانون و شرایطشان در این ساختمان رقم می خورد. چند بار کوچه های اطراف را گشتم تا جای پارک آنهم وقتی نصف ماشین خیابان بالایی را قطع کرده پیدا کردم. چاره ای نیست باید بنشینم تا ناهار تمام شود و چهل تا شماره دیگر بخوانند تا نوبتم شود. تازه آن موقع اول کار است. نمیدانم میرسم قبل از پرواز به مقصد مدرسه پسر کارم را تمام کنم یا نه اما کار دیگری ندارم و خوشحالم که حداقل آیپد را همراه آوردم. بوی خفه کننده ، همهمه، بی خیالی مسیولین، مردم منتظر و ... اینجا مشت نمونه خروار زندگی اجتماعی ایران است.
ارسال یک نظر