یک مادرانه‌ی ساده در دو سال و اندی سالگی

و یه روزی میشه که همه ی پسر بچه‌ها ماشین‌هاشون رو هوا می‌کنند و چرخهاش رو می‌چرخونند و کیف می‌کنند.
و البته بعضی از این پسر بچه‌ها همون روزها پدر و مادرشون رو زیر ضربات شمشیر و اسلحه و مشت و لگد بنا به انیمیشن یا فیلم مورد علاقه‌شون له و لورده می‌کنند.
و همون پسر بچه‌ها یه روزهایی چنان بهت بی‌اعتنا میشند که میمونی وقتی بزرگتر شدند آیا اصلن دیگه سراغی ازت خواهند گرفت یا نه و یه روزهایی هم انقدر مهربون میشند و چنان لوس میکنند خودشون رو که فکر میکنی خوشبخترین مادر دنیایی.
و روزی میرسه که این پسر بچه‌ها میخوان تمام سنگهای دنیا رو پرت کنند توی جوب، دریا یا رودخونه.
و یه روزی هم قصه‌های خیالی تعریف می‌کنند از موجوداتی که چندان برای شما آشنا نیستند.
و یه روزی هم میشه که میخوان همه ی توپهای دنیا رو شوت کنند به ناکجا.
و یه روزی هم میشه که چنان میدوند که اگه دیر بجنبید ردشون رو گم میکنید و اگه بهشون هم برسید از نفس افتادید.
این پسربچه ها یه روزی میشه که کتاب مورد علاقه دارند. لباس مورد علاقه دارند. خوراکی محبوب دارند. کارتون رو خودشون انتخاب میکنند. یه روزی این پسر بچه ها دیگه دارند بزرگ میشند و شما دلتون برای روزهایی که رفته تنگ میشه.
حتی اگه این پسربچه ها موجودات سه کیلویی بودند که یه روزی در ناتوانانه ترین حالت بشری توی بغلتون گذاشته باشن‌شون باز هم این اتفاقات با یه عالمه دیگه میفته که می‌مونید حیرون از اینکه از اون روز فقط دو سال و اندی گذشته.
باز هم حیرون‌تر میشید وقتی هنوز هم همونقدر ته دلتون از دیدن دوباره و دوباره شون قنج میره.

P.S:How about girls?ا
This is the dangerous moment when you are thinking of having a girl this time!ا

تهوع

احساس حقارت میکنم وقتی میخونم این همه انرژی فقط صرف این شده که قانونن از حالت منفی به منفی تر نریم.
اینجا و اینجا

پ.ن: حالا باید به هم تبریک بگیم؟

اودیسه

انگار بگیر من رو پرتاب کردند به سرزمین دیگه ای که هیچ سنخیتی با دنیایی که میشناختم و به زندگی درش عادت داشتم نداره. انگار بگیر آدم فضایی ها حمله کردند و من رو بردند به سیاره ی خودشون که از زمینی که میشناختم سالها و فرسنگها دوره. انگار بگیر مردم به زبانی حرف میزنند که تا به حال نشنیده باشم؛ زبانی که کلمه ها و آواهاش غریبه است. انگار بگیر تمام دوستانم؛ تمام فامیلم رو از دست دادم و در فضا و مکانی بدون هیچ آشنایی زندگی میکنم. انگار بگیر تمام روتین‌های زندگیم به هم ریخته. انگار بگیر به خودی که همیشه میشناختم هم شک کنم که کی هستم و اون منی که قبلن بود کی بود.
گاهی که به زندگی شماها نگاه میکنم، همین شماهایی که آدمهایی که میشناختید، دورتون هستند همین شماهایی که وقتی جایی هستید هر چند نو غریبگی نمیکنید، احساس میکنم چقدر اززمینی که با گوشت و خون و روحم بهش تعلق داشتم دور افتادم. نه اینکه اون سرزمین فقط کشوری به اسم ایران باشه و آدمها فقط ایرانیها. هر جایی که کسی باشه و جایی باشه که با اینجا فرق داشته باشه. و غریبتر اینکه دیگه حتی میلی به بازگشت هم ندارم.
خسته شدم از این همه تفاوت.

کمی هم از زندگی

1.خیلی وقته یه سیزده تایی ننوشتم ها!

2.سیزن جدید کدبانوهای مستاصل رو میبینم و مثل قبل لذتی میبرم ناگفتنی. اولش اون همه تغییر بعضی از شخصیتها کمی توی ذوق میزد. شاید چون اون ها رو با همون روحیات و رفتارهای قدیمی بیشتر دوست داشتم یا بیشتر بهشون عادت کرده بودم. اما کمی که قصه پیش رفت باورم شد این تغییر بعد از گذشت مثلن پنج سال از زندگی خانواده های قصه اونقدرها هم عجیب نیست. چه بسا زندگی واقعی هم گاهی در فاصله زمانی کمتر از این بیشتر تغییر ایجاد میکنه.
دلچسبتر و عجیبتر و غمگینانه ترین تغییر مربوط کاراکترگبی ه که چطور زنی با اون همه قدرت و سیاست و ادعا که به واسطه تموّلش خدا رو بنده نبود این همه تغییر کرده و تبدیل به مادری دلسوز و همسری وفادار شده.

3. بی صبرانه منتظر شروع شدن فصل جدید لاست هستیم.

4.میبندمش بره خیال خودم و شماها رو راحت کنم. حرصم که در اومده اما بیشتر احساس میکنم به جورایی حقوقم پایمال شده.
نه جدن خجالت داره این کارها. ایمیلی که یه نفر میذاره این گوشه ی وبلاگش برای ارتباط با دوستان و خواننده هاش ه. نه محل تبلیغ شماها. یعنی من مدتهاست دیگه جرات نمیکنم ایمیلم رو باز کنم بس که هر دفعه میرم فقط باید هزار تا ایمیل تبلیغاتی شما آدمهای بی ملاحظه رو پاک کنم.
جهت اطلاع دوستانم میگم که آدرس ایمیل رو عوض میکنم. لطفن با ایمیل قبلی برام ننویسید.
اگر ایمیلی رو هم این چند وقت جواب ندادم دلیلش اینه که وسط این ایمیلهای تبلیغاتی از قلم افتاده. به حساب بی ادبی نگذارید.

5.اصلن من سر پیازم یا ته پیاز که بیام بنویسم امیدوارم اوباما انتخاب بشه و بعد از این هشت سال جنگ و قلدری و گند زدن به وضعیت اقتصادی و یه عالمه اتفاقات و وضعیتهای بد دیگه بلکه کمی اوضاع دنیا تعدیل بشه.
نه واقعن من کجای پیازم.

6.یعنی مجموعه‌ی اینها دستاویز حرص خوردن‌های این روزهاست.
وزیر کشور. یوزارسیف. ایضن زلیخا. پیرمردهای ژاپنی. قیمت بنزین. عدم وجود قاطعیت و جرات لازم برای یه مهاجرت دیگه و خلاصی از ژاپن. گاهی وقتها آشپزی. گاهی وقتها کلن کار خونه. رییس جمهور. شب بیداری های سام که همچنان بعد از دو سال و سه ماه ادامه داره. وضعیت غذا نخوردنش هم به همچنین. امتحان. نداشتن چند تا دوست دختر باحال. حال و احوال روزانه ی متغیر مرد بزرگ خونه. نگرانی برای مامان ه و مامان بزرگ ه. صدای ساند ترکهای Anpanman که اینروزها موزیک متن خونه مون ه. اشتهای عجیب و غریب به شیرینی. فاصله ی بین مهره های شش و هفت گردن. بعضی از وبلاگها و ...

7. میمونه یه شراب و یه وقت استراحت آخر شب و دیدن یه فیلم خوب ویه هوای پاییزی و درختهایی که دیگه دارند لباس از تن میکنند و چلوندن‌های سام و بوسه‌های گاه و بیگاه شوهره و احوالپرسی های فامیل و ایمیل های خوب دوستانه و وبلاگ خونی و قهوه و پنیر و شکلات و پاستا و کلی خوراکی های خوشمزه و گلها و سرزدنهای آخر هفته ی برادره و بوتهایی که سفارش دادم و در راه ه و شعر خوندن و ...

8. نمیدونم بالاخره کی اون زندگی خوب و آینده درخشانی که منتظرش بودیم شروع میشه؟ چند تا دیگه امتحان و مرحله و سختی دیگه رو باید پشت سر بذاریم؟ کی آخرش دست از تلاش برای رسیدن به هدفی برمیداریم و زندگی کردن رو آغاز میکنیم.
من یکی که دیگه خسته شدم میخوام همین روزها همه چیز رو ولش کنم و زندگیم رو شروع کنم.

9.نیمه پنهان رو چند سال پیش؟ شاید 7 یا بیشتر با مامان که پایه ی سینما رفتن هم بودیم دیدم. دوباره دانلود کردم و تا نیمه دیدم.
باز افسوس خوردم از ازدست‌رفتن دوران کمی خوبی که با رییس جمهور بودن خاتمی داشتیم.
لازم به شرح و بسط نیست. همه ی چیزهای خوب اون موقع جاشون رو به Made in china ی امروزی دادند.

10.من مطیمنم رابطه با آدمیزاد از یادم رفته بس که هیچ رابطه ای نداشتم مدتهاست. اصلن یادم رفته موضوعی به اسم دوستی چه شکلی بود.

11.با این همه موی سفید روی سرم که خیلی وقته نرسیدم یه رنگ بهش بزنم و با اینکه وقتی پا به پای سام بازی میکنم خسته میشم و از نفس میفتم و با اینکه شروع نکرده دلم بازنشستگی میخواد معلوم ه که دارم پیر میشم.

12.سام بعد از ماهها صبحی صدام کرد مامان! وقتی جوابش رو دادم که جانم، توی نگاهش دیدم که خودش هم تعجب کرده. انگار هم میخواست تست کنه ببینه من بالاخره مامانش هستم یا نه هم از دهنش پریده بود و توقع نداشت جواب بگیره.
دل من هم قیلی ویلی رفت با اینکه هنوز هم "بی‌تا" رو ترجیح میدم.

13. و من با این سن و سال و مثلن کلی زندگی پشت سرم و بعد از شش ماه، هر وقت سر اون کلاس میرم تمام مدت معذبم و ثانیه شماری میکنم برای تموم شدنش. از حضور دختر نوجوانی که بی هیچ احتیاطی و در حالی که بغل دستش یه پسر نوجوون دیگه نشسته و من و معلم مردی که همزمان نگاهمون به شاگردهاست خود-ارضایی میکنه؛ حرص میخورم و عذاب میکشم و عرق میریزم و هی نگاهم رو ازش برمیدارم و هی به معلمه نگاه نمیکنم و یه عالمه احساس بد دیگه.

از تجربه های تدریس

امروز به فکرم رسید که بیشتر اینجا از کارم یعنی تدریس بنویسم شاید که این تجربه ها به درد کسی خورد.

. من برای کار پاره وقت دانشجویی از طریق شهرداری اینجا تونستم توی دو تا مدرسه کلاس زبان انگلیسی بگیرم. از شانس من یا شناختی که مسیولین بخش آموزشی بعد از چند سال ازم دارند یا هر چی که هست امسال هر دو مدرسه ای که کلاس دارم از بهترین مدرسه های دولتی شهر هستند. چون بخش خصوصی مدرسه های بهتری هم داره-
یکی از اونها به طور تخصصی کار اپرا میکنه. یعنی تمام معلم ها رشته ی اصلیشون موسیقی هست. شاگردهای این مدرسه هر ساله یه اپرا رو برای نمایش عمومی اجرا میکنند. این اجراها با عکسهایی که من ازش دیدم از کنسرتهای ارکستر ملی ما هم باشکوه تربرگزار میشه و سالنی که برای این کار دارند ازتاتر شهر بزرگتر و مجهزتر هست . این مدرسه رو خیلی دوست دارم چون هم معلم هاش خیلی سرحالند و هم شاگردان خوب و سرزنده ای داره که باعث میشه همیشه توی کلاسهاشون بهم خوش بگذره. علاوه بر اون مسیول زبان مدرسه هم خانومی ه هم سن و سال من که دوره ی تخصصی زبان و آموزش کودکان ناتوان ذهنی رو توی آمریکا دیده و همین باعث شده برنامه ی تدریس خوبی رو تنظیم کنه.
اون یکی مدرسه که امروز هم باهاشون کلاس داشتم مدرسه ای ه در منطقه ی مرفه نیشین که بیشتر ساکنین منطقه رو استادهای دانشگاه، وکلا و پزشکان تشکیل میدند. برای همین این منطقه بچه هاش نسبت به خیلی از مدرسه های دیگه آرومتر و درسخون تر هستند و اتفاقن بیشترشون زبان انگلیسی هم بلدند. اما این مدرسه رو زیاد دوست ندارم. چه از کادرش که خیلی خشک و جدی هستند و چه بچه ها که اون روحیه ی سرحال رو ندارند و همیشه ساکت و بی روح اند.
توی تمام مدرسه های دولتی ژاپن- یا حداقل اینهایی که من دیدم- کلاس مخصوص بچه های ناتوان ذهنی هم وجود داره. این بچه ها یه سری از کلاس ها مثل ورزش رو با بقیه هم سنی هاشون دارند که البته یه معلم مخصوص هم همراهیشون میکنه. غذا رو با بقیه میخورند و وقت استراحت و تمیز کردن هم کنار بقیه هستند.- بله اینجا کسی به عنوان فراش و بابای مدرسه و خدمتکار تعریف نشده و هر روز بچه ها و معلم ها خودشون باید کلاسها و بقیه مدرسه رو تمیز کنند. این برنامه معمولن بعد از ساعت ناهار و استراحت و پسش از کلاسهای بعد از ظهر انجام میشه.- بچه های ناتوان برای درسهای مشکلتر مثل ریاضی کلاس مجزا دارند. بعضی از کلاسها هم مثل همین زبان که بیشتر جنبه ی تفریح و بازی داره تمام بچه های ناتوان رو از تمام پایه ها کنار هم جمع میکنند و یک کلاس براشون تشکیل میشه...

بازهم از مدرسه و مهدکودک و سیستم آموزشی ژاپن مینویسم

تصویری دلچسب از من برای روزهایی که به این خوبی نیستند.

یه خل‌خلکی‌*هایی تو زندگی هست که اگه آدمیزاد هزار سالش هم بشه تغییری نمیکنه. حتی اگه مادر بشه خانوم بشه یه آدمهای بزرگی هم روش حساب کنند بازهم ته روحش دختر کوچولویی که از چیزهای کوچکی لذت میبره، باقی میمونه.
به همین حساب خل‌خلبازی‌ها یا عشقهای جاودانه یا شاید جزییات ریز شادی آور باید گذاشت دلبستگی من به دامن‌های پشمی و فاستونی رو. از همین‌هایی که همین حالا پوشیدم و با این یقه اسکی قهوه ای و اون طرح پنج-شش رنگ خاکستری -قهوه ای پارچه‌ی دامنم و یه جوراب شلواری کلفت قهوه‌ای با بوتهای نازنین ساق کوتاهم و شال طوسی پت و پهنی که شونه ها رو میگیره؛ امروز حس میکنم پرنسس پاییزه شدم.
به همین مغروری.

هوا سرده. از اون سرماهایی که فقط مال همین فصل ه. بارونی که اینجا و اونجا رد پای یخ از خودش جا گذاشته. برگهایی که در نهایت رنگ برنگی سالانه‌شون با برق خیسی‌شون دلبری میکنند. آفتابی که هرازگاهی از پشت یه تیکه ابر سر میزنه و میذاره گرماش زیر پوستت رو گرم کنه هرچند که وقتی به پوستت دست میزنی هنوز یخ ه. اونوقت دلت غنج میره از بزرگی خورشید و به این فکر میکنی در کل هستی فقط اون و تعداد کمی از موجودات هستند که فلسفه‌ی وجودی‌شون به این زیبایی و عظمت تعریف شده.
اگر اینجا اومدن هزار خوبی و بدی داشت که اثر خودشون رو گذاشتند اما از بزرگترین موهبت‌هاش بود که من رو با پاییز آشتی داد.
به همین زیبایی.


از روی کاپ قهوه بخار گرم و خوشبویی که بلند میشه خبر از یه خستگی درکردن میده. از اونهایی که برای مدتی- هر چند کوتاه- میگی درسته خیلی چیزها درست سرجاشون نیست و همین حس شادی رو از روزهات گرفته اما میشه برای این لحظه کمرنگتر دیدشون.
به همین سادگی.

دلم برای پسرم تنگ شده. دیروز که تمام روز رو وقت داشتم باهاش باشم، بوییدم‌ش و بوسیدم‌ش هزار بار که ذخیره‌ی امروزم باشه اما همون وقت که صبح ازمیون دوستاش باهام بای بای کرد دلم براش قد یه ذره شد.
دلم برای مرد بزرگ هم تنگ شده. دلم میخواست که اینجا بود تا با هم روی رطوبت خاک و علفهای خیس خورده قدم میزدیم و هزار و یک نقشه برای آینده میکشیدیم.
دلم برای مامان هم تنگ ه. هنوز هم فکر تنها شدن ش نمیذاره همین شادی های کوچیک هم به دل بچسبند.
به همین دلتنگی عاشقانه.


*کلمه‌ای بهتر برای این حس‌ها پیدا نکردم.

یک عاشقانه‌ی بی‌صدا

با این حجم عشقی که یه وقتایی از اندازه ی روح من بزرگتر میشه و با این ذهنی که لحظه‌ای از فکر کردن بهت تو هر حالی که باشم و هر جایی که باشم دست بر نمیداره و با وجود همیشگی شدن دلتنگی‌های روزانه و با همه‌ی وقتهای شادیِ ناب، که کنار تو دارم و اصلن بودنت و داشتنت و دیدن خنده‌هات؛ دلم میخواست کلمات برمی‌گشتند تا می‌تونستم عاشقانه‌ترین‌ها رو برات بنویسم. اما کمی این روزها صدام رو گم کردم. تو به حساب عدم بودن اینهایی که گفتم نذار و همین جوری شاد و دوست‌داشتنی بمون. ممنون.

Emptiness

نه اینکه حس غریبگی فقط توی این خونه باشه؛ روزهایی هم که میگذرند به همین بی کلمه گی و سکوت اینجا ند.
دلم برای جایی، حسی، لحظه هایی یا آدمهایی تنگ ه که نمی دونم چی یا کی یا کجا ند.
لحظه های پر جنب و جوش این روزها بیشتر از اینکه شبیه شنا کردن به سمت ساحلی امن باشه به این میمونه که دست و پا میزنم وسط رویاهایی که حتی نمیدونم رو به کدوم باید برم.
وسط روزهایی که بر حسب اتفاق عین برق و باد میگدرند تنها قسمتی که شور و اشتیاقی نداره، درون من ه که از روح خالی شده.
مرتبط با همه ی این حس ها بیشترین موزیکی که این روزها میچسبه. (ویدیو)



Take me home, country road - John Denver

در حاشیه: میمونم از کار سرنوشت که اگه همین چند تا آدم دوست داشتنی نبودند و این پسرک که روز به روز، بودنش بیشتر انگیزه میشه برای کم نیاوردن, چه میکردم.

سرشت

و هنوز هیچ کسی به من نگفته که کانگوروهای نر از کیسه ی جلوی شکمشون برای چی استفاده میکنند؟
اصلن کیسه ای در کار هست؟

4.

مدتی ه عادتی پیدا کردم. به طور مداوم در طول روز به خودم میام و میبینم دارم یه متنی یا یه داستانی یا یه ماجرایی رو برای نوشتن اینجا تو فکرم آماده میکنم. این یعنی، عادت نوشتن هنوز دست از سرم برنداشته (هرچند که نمیخواستم برداده). اما اینکه چرا رقبت نمی کنم بنویسم هزار ویک دلیل داره که مهمترینش خستگی ه بیش از اندازه است درست اون موقعی که وقت نوشتن پیدا میشه.

موقع رانندگی به سمت دانشگاه و گوش دادن به Micheal learns to rock بعد از قرنی که هوسش با این پاییز خوشگلی که شروع شده داشتم به نوشتن از خودشناسی فکر میکردم.
این تیکه قسمتی از همون نوشته های ذهنی ه:
"...روانم رو و ناخودآگاهم رو لایه برداری میکنم. میرسم به اینکه خصلتهایی که بعضن خوب و مثبت به نظر میرسند و گاهی حتی ستایش دیگران رو برمی انگیزه؛ خیلی وقتها همون چیزهایی هستند که باعث دردسرمیشند.
مثلن اینکه من این همه bossy هستم و دوست دارم همه کارها طبق اون چیزی که نظر من ه انجام بشه و اینکه حتی برای درست انجام شدنشون حاضرم هیچ کس کمکم نکنه و خودم اونها رو اونطوری که ایده آلم هستند انجام بدم فقط باعث میشه که همیشه از حجم کاری که باید بکنم یه خستگی بیش از اندازه بهم تحمیل بشه. فکر میکنم به اینکه بد نیست یاد بگیرم که دیگران هم میتونند کارها رو با نظر خودشون انجام بدند و میشه وقتهایی از تفاوتهای جزیی چشم پوشی کرد..."
این حرفها هم مثل خیلی از حرفهای دیگه نصفه -نیمه میمونه تا اینکه صفحه ی اول یاهو رو باز میکنم. چشمم میفته به این لینک و شروع میکنم به محاسبه کردن عدد سرنوشتم. 4. اگر هر چیز دیگه ای میومد نمیتونست تا این حد حق مطلب رو ادا کنه.
اون وقته که بی خیال تجزیه و تحلیل روح و روانم میشم و پورسه ی تغییر رو متوقف میکنم و فکر میکنم که بذار اوضاع همینطور که هست باقی بمونه. تا وقتی از مرتب کردن و پیگیری و نظم کارها اینهمه میشه آرامش گرفت - حتی وقتی کمی به دیگران فشار هم بیاد یا کلی خستگی به همراه داشته باشه- تغییر رویه کار اشتباهی خواهد بود.

در حاشیه:رنگ آفتاب پاییزی از اون نمایشهای طبیعت ه که دیدنش احساس اینکه خوب شد به دنیا اومدم رو درآدم زنده میکنه.
در حاشیه دوم:
هر آهنگی و هر ترانه ای برای شر شدن با یه نفر با یه جمع ه. بعضی هاش هم برای تنهایی گوش دادن ه. برای اینکه فقط مال خودت و اون لحظه و اون حس و حالت باشه.
از اولین باری که این آهنگ رو شنیدم- بیشتر از ده سال پیش- همیشه دوست داشتم وقتی بچه ای داشتم با هم این رو گوش بدیم. تا حالا چند باری برای سام گذاشتم اما علاقه ی چندانی نشون نداده. اینه که هنوز این آهنگ مال خودم و احساس مادرانه ی خیلی نوپای اون موقع هام ه.

歌舞伎

بالاخره برای اولین بار در زندگیم به دیدن یه کابوکی رفتم.
بعضی چیزها در دنیا هست که نسبت بهشون احساس دست نیافتنی بودن دارم و همین حس اینکه هیچ وقت برای من اتفاق نخواهند افتاد خواستنی ترشون میکنه. یکی از اون چیزها همین دیدن یه کابوکی واقعی بود که دیدم. شاید خنده دار باشه اما انقدر دیدنش برام باشکوه بود که حتی برای رفتن لباس رسمی پوشیدم و وقتی بقیه رو دیدم که با یه جین و تی شرت اومدند کمی دلخور شدم که این آرزوی من رو اینهمه سطحی قلمداد کردن!
نمایش شامل دو تا داستان و یه رقص بود. دیدن اون همه سفیدی بازیگران و اون گریمهای عجیب و غریب؛ قرار گرفتن در برابر یکی از سنتی ترین جلوه های ژاپنی؛ دیدن نمایش زنانه ی مردهای بازیگر و شنیدن بی وقفه ی داستان به زبان و موسیقی قدیمی ژاپنی برای خیلی ها اگه حوصله سر بر بود برای من با همه ی یکنواختیش حسی از برآورده شدن آرزوها داشت. البته این رو مطمینم که دیگه شاید هیچ وقت نخوام دوباره سه ساعت تمام وقت برای همچین کاری بذارم.

از نکاتی که یادگرفتم این بود که هنرمند کابوکی شدن فقط به صورت ارثی منتقل میشه و در کل ژاپن فقط خانواده ی ناکامورا هستند که وارث این هنر هستند. اما شاید همین منحصر به فرد بودنش دلیلی برای باشکوه بودنش باشه.

کتمان

خب گاهی هم پیش میاد- یعنی من اینجوری فرض می‌کنم که برای همه پیش میاد هر چقدر هم به روی خودشون نیارند تا کمتر دردم بیاد- که گاهی وقتی برمیگردیم و به قدیم‌تر نگاه میکنیم می‌بینیم انتخابمون بهترین نبوده. گاهن به کل قضیه شک می‌کنیم که اصلن مگه این من بودم که اینجوری بودم.
بعدش این موقع‌ها هی حری می‌خوریم هی به خودمون لعنت می‌فرستیم و آخر سر هی دعا می‌کنیم کسی ما رو تو اون موقع یادش نیاد بلکه خودمون هم فراموش کنیم عاملیت‌مون رو. بعد که از مرحله ی درد گذشتیم و کمی با خودمون رو راست‌تر شدیم می‌بینیم اصلن اون قدیم‌ها کار دیگه‌ای از دستمون برنمیومده.
حالا فقط می‌مونه این مسیله که چه جوری اون آدم‌ه این آدم‌ه شده.


همه ی تمنای من از زندگی در حال حاضر کمی communication ه. حتی اندازه ی یه اپسیلون انقدر که از حالت صفر در بیاد!

از دردودلهای زنی متولد سرزمینی که زن بودن مثل یه باخت همیشگی میمونه.

از اون روزی که خورشید خانوم درخواست عمومی کرد برای نوشتن از لایحه جدید به نام حمایت از خانواده به کام مرد خانواده، هی میخوام بیام بنویسم هی حناق میگیرم. هی فکر میکنم اصلن تصویب این قانون چه فرقی میکنه به حال این مردم. توصیب نشدنش چی؟
مگه همین الان نیست که مردای پولدار( به شرط تمکن مالی) با هر سنی دنبال دختران نوجون که جای دختر خودشون هم هست نمی افتند. مگه به چشم نمیبینیم خیلی ها رو که تا شلوارشون دو تا شد میرن دنبال بعدی ها اجازه ی همسر اول کیلویی چنده؟ اگه این قانون هم تصویب نشه و اصلن از دستور کار مجلس هم خارج بشه با فرهنگ و منش و خلق و خوی رایج مردم مون چه کنیم؟
میشینم فکر میکنم از این بیشتر نمیشد بهمون توهین بشه نمیشد. باید یه کاری کرد باید یه فریادی زد. بعد میبینم حالا که چی آخرش اون چیزی که باید عوض بشه مردم اند. مردم اند که با رفتارهاشون قوانین رو تغییر میدند. درسته که از بالا هم میشه قوانین رو تغییر داد تا باعث تغییر در رفتار جامعه شد اما کی قراره این تغییر رو بده؟ دولت و نماینده هایی که بیشتر از هر زمان دیگه ای بیشتر شبیه توده ی مردم ایران هستند؟اگه مردم نمی خواسنند اصلن هیچ وقت شاهد این همه تحقیر و توهین نبودیم.

من تحقیر و توهین رو اون روزی فهمیدم که نصف برادرم ارث بردم با اینکه تا بودن بابا هیچ فرقی بین ما نبود.
اون وقتی فهمیدم زن بودن و مادر بودن وقتی زاده ی جایی به اسم ایرانی درد داره که مامان برای گرفتن حضانت برادرم باید به عمویی که خودش رو از ما دور کرده بود تا یه وقت مجبور به قبول کمترین مسیولیتی نشه، خواست تا برگه ی اداره ی سرپرستی رو امضا کنه.
اون وقتی درد کشیدم که کارمند سفارت بهم صد تا برگ میده تا شوهرم که نصف من هم برای به دنیا اومدن فرزندمون اذیت نشده امضا کنه و سرم منت میذاره که فقط با اجازه رسمی اون میتونید برای بچه تون شناسنامه و پاسپورت بگیرید.
اون موقعی فهمیدم که زن بودن اینقدر تو جامعه ای مثل ایران بی ارزشه که پلیس فرودگاه بهم گفت تا امضا پدر برای خروج فرزند توی پاسپورتت نباشه من باور نمیکنم که تو حتی مادرش باشی و بعید نیست بچه رو دزدیده باشی.

همه ی اینها تحقییری هست که قانونن به من و همه ی زنهای ایرانی به تناسب کارشون شده. اما با همه این دردها باور دارم که هیچ تحقیری بدتر از اونی نیست که توی خانه و خانواده زنی بابات جنسیتش میکشه. همونی که از فرهنگ و منش عقب مونده میاد ودرست شدنش با اینکه با تغییر قانون به شکل مترقی ترش ممکنه اما بیشتر نیاز به فرهنگ سازی و اطلاع رسانی داره و با این وضعیت بی سامان ایران که روز به روز هم بدتر میشه از اصلاحش نا امیدم.

نوزده مرداد سال پنجاه و سه

برای خیلی ها اتفاقی نیفتاد. اصلن تعداد اون آدمهایی که این روز براشون خبری خوب و بد بود انقدر کم ه که میشه از کل هستی نادیده شون گرفت.
اما برای من افتاد. یعنی راستش بزرگترین اتفاق زندگیم بود. به دنیا اومدم.

در حاشیه: صاحب این وبلاگ که خودش رو وسط نقشهاش گم کرده در تنها روزی که شش دانگ مال خودش ه- و شاید مال تعداد کمی آدم دیگه- به خودش قول میده دیگه نذاره اینجوری حناق بگیره.

شیون

یک.
در آستانهِ ورور به 35 سالگیم. شاید در اوج زنانگی.

دو.
امشب جدا از پدر وپسر خوابیدم. شایدچون خودم رو هم به سختی تحمل میکنم. به خودم حق دادم یه شب رو دور از اونها باشم حتی اگه فاصله بشه از اینجا تا دو قدم اونطرفتر.

سه.
بودن پسر این خوبی رو داره که اعتماد به نفسم رو زیاد میکنه. شاید بودنش خوبه که وقتای به پوچی رسیدن دلیلی زنده برای زنده موندن و لبخند زدن و فراموش کردن و فریاد نزدن و نبریدن میده.

چهار.
این اژدهای ماده ی هزار سر که درونم تنوره میکشه شاید هزار سر از هزاران زنی باشه که تکه هاشون رو در من جا گذاشتند. مادر و مادربزرگها. عمه ها و خاله ه. دختران همسایه. زنهای توی قصه ها. جودی ابوت یا آن شرلی. سیمن دوبوار یا خورشید خانوم. یاران مدرسه ای یا دوستان عهد شباب... همه هستند. انگار جبران همه ی این سالهای خاموش بودنشون رو در بیارند و یکباره با هم به حرف اومده باشند.
این وسط صدای دختر کوچولویی که وقتی غمگین میشد به دودی پناه میبرد شنیده نمیشه. اگه قدرتش رو داشته باشم همشون رو خفه می کنم بلکه ناله های ضعیفش واضح بشه.

پنج.
آدمیزاد وقتی مردنش شروع میشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه. وقتی همه ی تمناش از زندگی بشه روزی رو کمی سبکتر به پایان بردن.

شش.
گاهی یواشکی انگشت میکشم روی زخم سزارین زیر شکمم. خوبی سی- سکشن شدن هم اینه که یه یادگاری تا آخر عمر میذاره روی تنت. در همون حال که میرم تو فکر سووشون- همه ی زیباییهای ناب انگار مال قصه هاست- یادم میاد این مبدا شروع یه زندگی ه. یادم میاره معجزه ای رو که هنوز گاهی باورش نیمیکنم.

هفت.
انگار بگیر بس که حرف ته گلوم مونده بود راه صدام بسته شده بود و گفتنم نمیومد. داره ذره ذره سدش رو میشکنه تا کی بشه که سیل همه ی آبرو و اعتبارم رو نابود کنه و به جاش رهایی بیاره.

هشت.
از درد بی همزبونی با یه موجود مونث که تجربه هاش با کمی پس و پیش عین من باشه مردم.

نه.
حتی نمیدونم تو کدوم مسیر اومده باید تکه هام رو دنبالش بگردم. سرکشی و شجاعتم رو تو کدوم پیچ جاده گم کردم. آرزوهام رو کجا جا گذاشتم. من این دختر ترسویی که حتی جرات شروع یه رابطه رو نداره نمیخوام. اونی رو میخوام که همیشه دورش کلی آدم بود و هیچ راه نرفته ای و هیچ تجربه ی کشف نشده ای دلش رو نمیلرزوند.

ده.
تصور اینکه مامان فقط دو سال از الان من بزرگتر بود و بیوه شد به وحشتم میندازه. چطور از پسش براومد. اصلن براومد یا همه ی این سالها فقط وانمود کرده و به روی خودش نیاورده درد و غمهاش رو.
چرا من همیشه اون وقتی که باید حرف بزنم خفه میشم.

یازده.
کاش آدمی که بعد از این کابوس بیدار میشه روز و روزگار خوبی داشته باشه.

دوازده.
بریدم. چطور هنوز سقوط نکردم معلوم نیست.

سیزده.
ندارد.

غریبه

به گمانم کم کم بهتر باشه آهنگ چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهاییست رو تم اینجا بذارم.

نه که حرفی نباشه نه که با اینجا غریبه باشم نه که زبانم بند اومده باشه نه. فقط دور شدم از اون خانوم حنایی که اینجا تا اینجا تعریف شده. نه یک روزه این اتفاق افتاد و نه تموم شده. شاید بعد از سفر آخر ایران شروع شد شاید همون موقع که سرگشتگی و گم شدنم رو داد زدم.
هر چی بود امروزخوندن و دیدن و شنیدن اون همه دلتنگی به یاد آدمی که بخشی از داستان نسل ما بود، دوباره یادم آورد که هنوز بندهام جایی در روحم به مکانی به اسم ایران و به زمانی بین مرداد 53 تا مهر 82 و به نسلی که همراه من بودند تو همه ی روزهای شکوه شاهنشاهی و شور انقلاب و اضطراب جنگ و سرگشتگی آرمانهای سوخته و تب از نو ساختن و عاشقی و هیجان روزهای خوب اصلاح شدن و خفقان بعد از اون وصل ه. فهمیدم هنوز هم میشه گاهی خودم رو وسط خاطره‌ها و یادها بازپیداکنم.

نه که افسرده و غمگین باشم نه. دارم با تمام توان خودم رو برای زندگی به شکل دیگه ای آماده میکنم؛ شادم و از روزهام و تلاشم لذت میبرم. اما گاهی این غریبگی با اون سرزمین- که دلم میگیره که دیگه زبانش رو و ارزشهاش رو نمیفهمم- و دوری از این دنیا؛ بیخ گلوم رو میگیره و یادم میاره که چه آدمهای دربدری هستیم که ریشه هامون رو گم کردیم و ریشه های جدیدمون رو نمیشناسیم.

مردن و دوباره زنده شدن همیشه درد داره.

...

1.یعنی یه جوری شدم که با جون کندن و چون فکر میکنم خیلی بی فرهنگ و زرد و مبتذل میشم سعی میکنم کتابهایی رو که شروع میکنم تا آخر بخونم یا فیلمهایی رو که کلی براش زمان جور کردم تا آخر ببینم. تکلیف لذت چی میشه خدا میدونه.
یه علت دیگه هم داره و اون عقب نموندن از قافله و البته اعتقاد سفت و سخت به اینه که وقتی کاری رو شروع کردی تمومش کن.
میشه من اعلام اصالتن جوادبودگی کنم خلاص شم برم با همون قصه های زرد حال کنم.
پکیدیم بس که جدی بودیم.

2.کاش معجونی بود آدم میخورد بعد تمام لغتهای سخت زبانهای مورد آموزش میرفت مینشست روی سلولهای خاکستری. ماه دیگه یه امتحان سفت و سخت دارم و دریغ از کلمه ای که یادم بمونه.

3.با دوستی ژاپنی حرف میزدم که حقوق خونده. همینجوری( نه اینکه چندان واقعیت داشته باشه!) بعد از شنیدن ابراز احساست من در مورد حال کردنم با موضوعات علمی زیر شاخه ریاضی و فیزیک میگفت "آتاما گا ایی" ترجمه‌اش میشه" کله ات خوبه".
بهش میگم نه چندان چون دریغ از کمترین چیزی که بتونم با حفظ کردن تو مخم کنم. یعنی این مغزه شاید در طول این سی و سه سال در زمینه‌ی تجزیه و تحلیل همکاری کرده باشه و گاهی هم زیادی جوگیر شده باشه وزده باشه به جاده خاکی(درست مثل همین روزها) اما اونجایی که به کمی سعی و زحمت نیاز داشته تا چیزی رو حفظ کنه چنان ریپ زده که کمتر مخی به گردش برسه.
یعنی من هنوز نمیتونم چهار تا اسم حفظ کنم یا هنوز یه دونه فرمول تو این مخم جا نگرفته. هیچ شماره ای رو حفظ نمیشم و عجیب نیست که گاهی ایمیلم رو هم نمیتونم چک کنم. قیافه ها که بماند گاهی آدمهای نزدیک رو هم به جا نمیارم.
تا همین الان هم تمام موارد از بر شدنی رو با تجزیه تحلیل های بعضن عجیب و غریب حفظ کردم و وای به روزی که اون تحلیل ها کمی عوض بشند اونوقته که قیافه ام دیدنی ه.

4.مابین عکسهای اینجا این یکی رو بیشتر خوشم اومد.


ممنون از پدرخوانده برای لینک.

5.خوبه گاهی ترمزهایی هست تا کمی آدم رو از زیادی جوگرفته شدن و به دنبالش دچار نخوت احمقانه شدن دور کنه.
درسی شد که وجود این ترمزها در زندگی بشری بسیار لازم ه.

6.اول اگزوزش اومد پایین بعد تایرهای رفتند تو کما بعد به کل باطریش مرد و وقتی رسوندیمش اورژانس معلوم شد بیماری کل پیکرش رو در بر گرفته. دو راه بیشتر نداریم یا کلی خرج دوا -درمونش کنیم تا بلکه چند صباحی- که شاید خیلی هم طولانی نباشه- زنده بمونه و یا باهاش بدرود بگیم و بدیمش به دست ری‌سایکلینگ و شاید پیوند اعضا. احتمالن سند مرگش رو امضا میکنم.
هرچند آدمهایی که ارزش والای حضورش رو در زندگی من درک نمیکردند و مدام مسخره اش میکردند- مثل مامان- حالا دلشون خنک شده که مرگ ما رو از هم جدا کرد.
آخه با این گرما و شرجی هوا و منی که قول کلاسهای اول وقت دادم و بچه ای که تا نیمه شب برای دیدن باباش بیدار میمونه و صبح دلم نمیاد از جا بکشمش بیرون و شوهری که تا همون نیمه شب سرکاره و برادری که کمی روی کمک خواهره حساب کرده و مامانی که داره میاد من چه گلی به سر بریزم با این بی ماشینی؟

همه‌ی سختیش به اینکه امروز سام باز با اتوبوس سواری حال میکنه می ارزید.

7.بس که خانوم اخلاقیان* بودم و هستم یه چند وقتی دل خودم هم برای این ور شاد و شنگولم تنگ شده بود.

*خاونم اخلاقیان(با عرض معذرت از تمام کسانی که فامیل واقعیشون اینه) به افرادی تعلق میگیره که دارای اخم توی هم، آماده برای پاچه گیری یا حال گیری یا زرزر کردن مداوم باشند وبتونند به صورت لحظه به لحظه حال اطرافیان و دوستان و آشنایان و هر بدبختی که سرراهشون قرار میگیره رو بگیرند.

8.A teer dropped on my desk while the video played on and I am going to leave it there.
There is no way for me to describe my emotions after watching this video. It moved me deeply inside and remind me how much I miss my hometown.
Thanks to Mehran and Safa and camellia for sharing it.




9.خوندید که هوندا پریروز اولین ماشین سوخت هیدروژنی رو نمایش داد. احتمالن یه جاهای بدی از تویوتا و بقیه شرکتهای ماشین سازی ژاپنی باید سوخته باشه. فقط باید باشید و ببنید که چه رقابت وحشتناکی هست بین این شرکتهای ماشین سازی در ژاپن. هر چند هنوز هم هیچ کدوم نتونستند روی دست تویوتا بلند بشند اما همین نوع آوری ها و نگاهشون به حفظ بازار آینده علم و تکنولوژی خدایی که دارند هست که رقابت رو انقدر تنگتر میکنه.
از اونجایی که هوندا اسپانسر پروژه ی ماست و همین الان یه محفظه از یاقوت* - خدا میدونه چقدر می ارزه-رو در اختیار ما گذاشته که باهاش آزمایش کنیم و اون تویوتای کوفتی حاضر نشد از پروژه مون پشتیبانی کنه اینه که میگم. هیپیپ هورا به هوندا و کار بزرگی که کرده. اما خداییش فکر کنید اگه هوندا بشه پیشرو تولید ماشینهایی که به جای بنزین سوخت هیدروژنی مصرف میکنند میشه حدس زد چند سال دیگه چطور بازار رو از دست بقیه شرکتها درمیاره.
حالا چیزی که ممکن ه اتفاق بیفته اینه که تویوتا رو دستش بلند میشه و به صورت کاملتر و ارزونتری محصولی رو تولید میکنه و بازار رو با بی رحمی از چنگش میکشه بیرون.

10. یکی از بهترین اتفاقاتی که داره امسال می افته آشتی من با غذاهای سرد تابستونی ژاپنی ه که نمیدونم من چرا بچگی میکردم و تو این شش سال- آره شش سال داره میشه- امتحانشون نکرده بودم. خوشمزه اند ها.

11. از جایی در اعماق روحم این حس سرچشمه گرفته بود که دیروز وقتی پام رو گذاشتم توی اداره پلیس ناخودآگاه از اینکه تی شرت رکابی پوشیه بودم خودم رو جمع و جور کردم و حس خلافکاربودن داشتم.

12.دوره ی سختی رو گذروندم که نمیدونم تمام شد یا نه. تجربه ی خوبی نبود اتفاقی که افتاد. تصمیمش هم راحت نبود و اثری که گذاشت تا ابد روی روحم میمونه.
عین دو تا چشم که گوشه‌ی گنجه ی قدیمیت پنهانش کنی. بغل تمام تکه پاره‌هایی که از خاطرات اونجا گذاشتی. که میخواهی هیچ وقت یادشون نیاری. جایی که دست هیچکی بهش نرسه. که خودت هم تو روزمرگی ها فراموشت بشه. اما هروقت در صندوق‌چه‌ات رو باز میکنی- توی مستی یا با یه تلنگر یا توی خواب- کنار بقیه خاطراتی که دفنشون کردی نشسته و زل میزنه بهت تا یادت بیاره تمام اون چیزهایی رو که برای همیشه نابودشون کردی.

13. از دست نویسنده ی وبلاگی که نه زیاد خواننده اش هستم و نه توی لیست گوگل ریدرم هست و نه هیچ وقت کاری به کارش داشتم و خلاصه صنمی با هم نداریم به شدت کفری م.
جریان این رعایت نکردن حق کپی رایت خیلی بی‌شرمانه شده. گاهی میمونم کسانی که اینهمه خودشون رو اوریجینال جا میزنند و اینهمه دم از ادب و فرهنگ میزنند چطور وقیحانه دست به دزدی کار دیگران میزنند و خم هم به ابرو نمیارند.