یک:من آدم بی ظرفیتی‌ام. هر چقدر تحملم در برابر درد زیاده اما برای خوبی و مهربونی کم میارم. اشکم در میاد.
عین یه فیلم ه یا همون زندگی موازی. حس میکنم تو این خونه متروکه‌ام خستگی در کردم و حالا آدمهایی که می‌شناختم, آدمهای نازنینی که روزگاری گذرشون به اینجا می‌افتاده, یکی یکی در خونه‌ام رو می‌زنند. و من از دیدنشون حس می‌کنم اونقدرها هم که فکر می‌کردم تنها نیستم.

دو: پشت چراغ قرمز نمی‌تونستم تشخیصش بدم. جلوی ورودی جا نبود و مجبور شدم جلوتر ماشین رو نگه دارم. داشتم به پسرک کمک می‌کردم تا راه بیفته که از پشت صداش رو شنیدم که گفت "سلام".
همیشه دوست داشتم چشمهای پر از شیطنت و سرشار از ذکاوت رو؛ و دوست دارم این تصویر از "ش" رو.

سه: روزگار با من خوب تا نمی‌کنه یا من با روزگار؟ یه جای کار انگار همیشه می لنگه. نه یه جای کار اصلن پا نداره که راه بره.

چهار: همه‌ی این سالها ننوشتن دلیلش همین تلخی‌یه که حالا شده روح زندگی من. تلخیی که هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌تونم از نگاهم و کلامم پاکش کنم.

پنج: چیزهایی رو نگفتم. به خیلی‌ها. از بودن در وضعیت‌هایی خجالت می‌کشم. از توضیح و توجیه کردن بدم میاد به خصوص وقتی هزار دلیل داره که من کمترین باعثش هستم.
 از قضاوت شدن اما وحشت دارم.

شش:در طول روزهام چند پاره‌ام و من در نقش‌هایی که از صبح تا شب ایفا می‌کنم و نقابهایی که میزنم زنی رو میبینم که اطرافیانش به هر نسبتی که باشند نمی دانند چه غوغایی درونش برپاست.

هفت: همه‌ی شهامتم رو یک جا لازم دارم.

هشت: زن رو به حسابی و معامله‌ای می‌شناختم. وقتی وایبر رو نسب کردم اون هم توی لیستم اومد. تکه ای که نوشته بود اما بیشتر از خنده دار بودن عجیب بود.
 "عشق فقط خدا"
 کسی که کمترین حرفهاش رو با پرخاش میگه. دست انداختن و مسخره کردن همسرش عادتی‌یه که فرقی براش نداره چه کسی اونجا حضور داره و راحت انجامش میده و البته جوابش رو ه میشنوه. این آدم رو شاید پنج بار بیشتر ندیدم و روان پریش بودنش از بار دوم معلوم بود. از اون آدمهاست که من فقط بلدم ازشون فاصله بگیرم تا آسیب نبینم. دروغ تنها چیزی‌یه که از خودش/ خانواده‌اش دیدم. اونوقت این نوشته ...

برخورد من فقط دیلیت کردن از کل لیست‌هام بود.

نه: اس‌ام‌اس اش که اومد احساس کردم همه یه تکه گوشت قربونی دستشون افتاده و دارن تکه‌تکه‌اش می‌کنند.

ده: کجایی آقای بیضایی عزیز که قسمت دوم "سگ کشی" رو بسازی. قسمت دهم یا هزارم رو حتی.

یازده: و این وسط من کارم و همکارهام رو دوست دارم. عجیب‌ه با این همه تجربه‌ی تلخ چه زود دوباره خوب میشم.

دوازده: اون فکر می‌کرد من باعث به هم خوردن برنامه‌هاو دفتر و بساطش در ترکیه بودم. و حالا فکر می‌کنم چه شانسی داشتم که وسط لجنزاری که اسمش کار بود و کارش دزدی من یک دوست خوب ترک اهل استانبول پیدا کردم.

سیزده: همه‌ی ب.زهایی که در زندگی بهشون برخوردم.

...

یک: هیچ وقت تا این حد نفهمیده بودم این همه متنفرم از دروغ...

دو: از آدمها ترسیده ام. انقدر که دایره ی نزدیکانم هر روز کوچکتر می شود و دریغ که همین تعداد هم دست بر نمیدارند از آزردن.

سه: فانتزی زندگی های موازی. چه لذتی ست مدام و چه دریغی ست همیشگی.

چهار: در این فانتزی ها همیشه منم و پسرک. مهم نیست قصه چیست و شخصیتهایش در چه زمان و مکانی اند. مهم اینه که نقش اولش منم و پسرک. نقشی که روزگار تا ابد عالم برام نوشت و این راضی ترین زیباترین پردردترین و بهترین نقشی است که هر لحظه بازی می کنم.

پنج: روزها از پی هم می گذرند و من چه ساده انگارانه دلخوشم به حداقل ها.

شش: بیشتر وقت ها حکایت عصر جمعه است یا شاید عصر یکشنبه ی زمستانی.

هفت:   حس می کنم از خانه ام سفر رفته بودم. بعد از سالها برگشته ام به همون خانه ی قدیمی بعد از زخم خوردن ها . روحم اما تکه پاره تر از قبل.

هشت: زخمهایم رو می جورم. همه تازه اند هر چقدر هم که قدیمی باشند. همه به آنی دوباره خونریزی خواهند کرد.

نه: من اما آرامم. نه آرامشی از جنس خوشبختی. از جنس استیصال و وادادگی.

ده: پدر دانشمند عاشق خانه ی پدری؛ زن میانسال تنها و کودک همراهش , دزد جوان و قاتل زیبارویش همه در قصه هایشان مانده اند. شاید روزی سرنوشتشان را نوشتم.

یازده: ساعت که نزدیک دو و نیم عصر شد؛ هر جا و هر وضعیتی که باشم چیزی از جنس دل نگرانی دستش رو می گذاره بیخ گلوم. تا زندگ بزنم  و مطمین از بازگشت سالم پسرک بشم دستش رو همونجا فشار میده.

نتیجه زندگی در یک محیط نا امن یا حس خودآزاری مادرانه؟

دوازده: چمدانهام گوشه ی دیواره؛ دارم سر و ریخت خونه رو برانداز می کنم و حالا باید خستگی در کنم. کوله بار سفرم رو باز کنم و بشینم وسطش به گشتن دنبال روزهایی که گذشت.

سیزده: از هر چی پنهانکاری ه متنفرممممممممممممم.

خانه ی متروکه ی تنهای من

اینجا شده عین خاطرات زندگی ژاپن. میام گاهی دست کاری ش میکنم. گرد و خاکش رو می گیرم. جای یه چند تا چیز رو عوض می کنم...
 اما جرات نزدیک شد بهش رو ندارم. نمی تونم توش بمونم. عین یه خونه ی قدیمی که نه دلت میاد بفروشی ش نه جرات داری باز بری توش زندگی کنی. دلت برای این همه خلوتیش میسوزه اما دوست نداری بهش برگردی. 
فرقی نمیکنه چقدر توش مهمونی دادی یا چقدر توش گریه کردی. مهم نیست که شاید بهترین و بدترین خاطراتت رو روی در و دیوارش ثبت کردی. 
یه حسی یه هوایی توش هست که یه چیزی از داره ازش میباره که از وقتی پا میذاری توش فقط میخوای زودتر درش رو ببندی و بری. 
شاید اسمش بازگشت به گذشته ی خویشتن ه.
  میدونم که اگه برگردم سیل حرفهای نگفته روی سرم خراب میشه. خاطراتی که حتی دوست ندارم برای خودم تکرارشون کنم یاد میاد و دیگه فراری ازش نخواهد بود..
چه دلم تنگ میشه برای اینجا. چه که دلم هوای روزهای قدیم رو میکنه. عین وقتهایی که دلم هوای خونه ی مادربزرگ رو میکنه یا حتی هوای اتاق قدیمی ام با پنجره ی رو به شهرش.


شاید روزی بیایی

گمش کردم خوشبختی رو.
خوشبختیم جایی گم شد بین روزهای عمر توی وطنی که هیچ جوری وطن نشد، که کودکیمون رو با جنگ ویران کرد و جوونیمون روبا نزاع سیاسی بی حاصل. ما حصلش شد در آستانه چهل سالگی بین مردمی زندگی کردن که بالاترین افتخارشون بیشترین فریبی ست که دادن. غریبه شدم بین آدمهایی که انسان بودن رو فراموش کردن و شروع کردن به دریدن هم برای کمی سهم بیشتر.
خوشبختیم وقتی گم شد که پدر رفت در اوج و ما موندیم و پله هایی که یکی یکی به زیر اومدیم از همه ابهتی که پدر به ارٍث گذاشته بود.
خوشبتیم توی تنهایی مادر و دیدن پیر شدنش بدون همدم گم شد. وقتی هر روز و هر شبم شد فکر بی همزبون موندن مادر و برای تکمیلش مادربزرگی که تمام دلخوشیش عصرها منتظر شدن برای شندین صدای بچه هاش ه یکی از شرق و یکی از غرب . تنهایی که توی هر لحظه حجم بی پایانش رو حس کنی.
خوشبختیم توی رنج غربت شاید گم شد وقتی بی صدا شکست من رو درد دوری. شاید بین روزهایی که به امید بهترین شدن سپری شد بی هیچ نتیجه.
خوشبختیم بین دستهایی که نتونستند انقدر قدرت داشته باشند که این روح رنج کشیده رو حمایت کنند گم شد وقتی بزرگترین نیازم رو برای امنیت بخشیدن بی جواب گذاشتند و من که از خیرش گذشتم.
خوشبختی من رو کسی، حسی یا سرنوشتی ازم گرفته.
غمگینم. عمیق و دردآور.

پ.ن: رسم زندگی ه که همیشه یه دلیلی برای زنده موندن میذاره. پسری که حالا همه ی اون چیزهایی رو که براش آرزو میکردم در وجودش داره همه ی دلیل مبارزه ی زندگیم شده.

عادت نمیکنیم

  از اول هفته شروع شد. 

شنبه: مدیر مدرسه پایگاه سنجش با زیر بار نرفتن اینکه اعلام ساعت اشتباه از طرف خودش/خودشون بوده. حتی با نشون دادن برگه ی  دستم با مهر و امضای خودش. و در آخر برای کامل کردن احساس بدی که منتقل کرد گفت شما چه جور مادر هستی که نمی تونی برای پسرت وقت بذاری. دلم میخواست چه جور مادر بودنم رو سرش فریاد بزنم یا فرو کنم توی حلقش. با یک جمله 6 سال مادر بودنم رو قضاوت کرد.
یک شنبه: مردک استاد دانشگاه است. از زیر دستان وزیر خیلی محترم علوم. وقتی من رو میبینه با پوزخند میگه اینه رفته مکانیک خونده این بره همون فیزیک رو بخونه. خودم رو کنترل میکنم. ترجمه درسهای خونده رو میدم دستش با واحدهای درسی ایران میگم ببینین درسهای من هم همونه. جا خورده که مهارت انگلیسیش رو زیر سوال بردم. بقیه استادها معتقدند حرفم درسته اما ایشون استادتره گویا. نمیفهمه وقتی از image processing میگم. بی سوادی از تمام کلماتش میباره و حالا که کم آورده ایراد میگیره که ا چرا پیش نیازها نیستند. توضیح دادن سیستم درس خوندن در ژاپن مشکلی رو حل نیمکنه . وقتی همه سوالهاش رو جواب میدم و از قانون وزارت خونه دلیل میارم برای محق بودنم، میگه من اگه قبول کنم میگن دختر خاله می حتمن. خونم به  جوش اومده میگم خدا رو شکر من تا حالا از این پارتی ها نداشتم و متکی بودم به تواناییهای خودم. که اگر بود نیازی به کمیسیون و غیره نداشتم بی مدرک وزیر میشدم. میدونم زدن این حرف توی وزارت خونه زیر گوش وزیر با کارمندهای از خودش بی سوادتر یعنی فاتحه خوندن به درخواستم اما زدم به سیم آخر .
دوشنبه: مردک خودش رو از بازماندگاه جنگ جا زده. کدوم جنگ؟ یه چفیه انداخته دور گردنش اما سر و وضعش و حرف زدنش شبیه لاتهای  توی فیلم فارسی ه. به کسی دروغ گفته و مبلغی رو از طرف من ازش گرفته. صدای من که در میاد یکی یکی همه میگن که با اونها هم همین کار رو کرده به شکلهای مختلف و سالهاست داره باج لات بودنش رو میگیره.

روزهام شده زجر بودن و زندگی کردن کنار این آدمها. دلم میخواد یه پاک کن بردارم پاک کنم همه ی بدها و پلیدیهاشون رو از روزگارم. شبهام شده بی خوابی از تاسفم برای زاده ی ایران بودن.

از هم وطنهام بیزار شدم. از تهرانم نه.

دچار مازوخیست شدم. سیم آخر رضا یزدانی گوش میدم؛ گریه میکنم؛ دلم میخواد واقعن بزنم به سیم آخر.  

می گذره این روزا از ما ، ما هم از گلایه هامون.
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون.
 

اما عادی نمیشن. ما میمیریم و وطن جای زندگی نشد.

سه اما تو بگو هزار

بد از ظهر مهد پسر رو تعطیل کردیم. دانشگاه رو هم. با همه ی آیه های یاس شوهر.
پیاده رفتیم تا ایستگاه اتوبوس. رفتیم تا ایستگاه قطار. با مترو تا "  می دای" . دو ساعت و نیم تا اونجا.
خوشحال از خبر خوب قبولی بورسیه برادر همون یکم قبل توی راه. درس  خوندن سبک بالتر.
ازدحام دانشجوها توی ایستگاه برای پایان هفته کاری. شب شنبه و شلوغی مرکز شهر از شروع آخر هفته.
تا 6 وقت داشتیم و 5:15 هنوز منتظر برادر و دوست ایرانی برای رفتن.
نگران و امیدوارم از تصمیم بازگشت به وطن و پایان غربت بعد ازهفت سال. تصویری مبهم از آینده.
پاسپورت به دست رسیدیم"ساکااِ".راه زیادی نبود پیاده از ایستگاه مترو تا ساختمان مورد نظر.
دیدن چهره های ایرانی وسط شلوغی چشم بادومی ها.
اتاق بوی جوجه کباب و لیمو عمانی میداد. دلمون هوس ایران رو کرد.
سه تا کاغذ گرفتیم با یه دنیا امید. بحث هامون رو کرده بودیم و انتخابهامون رو هم. طرفدار سفیدها بودم و دو تا مرد همراهم سبز سبز.
آخرین نفر بودیم شاید. اولین بار بود که توی این شهر هم سفارت صندوق گذاشته بود. کارمند سفارت میگفت این دفعه زندانی های ایرانی رو هم توی زندانهای ژاپن فراموش نکرده بودند.
انگشتهامون جوهری شد. یاد دوم خرداد به خیر.
گرگ و میش بود "یوگاتا"که راه افتادیم برگردیم شهرمون و تا برسیم از شب گذشته بود. با یه پسر خسته و یه شوهر منتظر و یه برادر مهمان.
زندگیم به سه دوره تقسیم شده ایران خوب:وطن. ژاپن:دوری. ایران بد:غریبه.
از فردای اون روز تا همین الان تلخترین روزها گذشته؛ به من. به پسرم. به ما. به دوستام. به هموطنهای ایرانم که زجر ماندن رو میکشند و اونهایی که دورند و رنج غربت.
ما کی از ته دل با هم خواهیم خندید؟

هجوم خاطرات با یک نشانه

"جان پسر، خوب است که هنوز نمیدانی بلندترین دیواری هستی که من میتوانم پشتش قایم شوم، هر وقت که همه نشانه ها تمام  وقت تلاش میکنند تا حالیم کنند زندگیم از اینی که هست بیهوده تر نمی شود."
زمستان با طعم آلبالو- الهام فلاح 
دوستش دارم.
------------
گوشم  به حرفهای پیرمرده که حالا همه ی قصه زندگیش رو تعریف کرده که چطور از گاراژ داییش شروع کرده از هفت سالگی و بعد مرگ پدر؛ که بی منت باشه کمکهای دایی واز همون جا رسیده به ریاست قسمتی از تمیرگاه وزارت فرهنگ اون موقع و همون موقع سه تا پسرش رو فرستاده پی موسیقی و چطور شده که حالا بزرگترینشون از اساتید درجه اول ویولون کشوره و اون دو تای دیگه هم اگه دکترا از اتریش ندارند اما در هنر دست کمی از برادر بزرگتر ندارند و دختر و نوه هاش همه شدند اهل دل.
برام میگه از کلی از خاطراتش.
صدای بلز و ریکوردر، قاطی با تعریف کردنهای پسر از آخرین کارتونی که دیده از توی اتاق میاد. کلافه ام از امتحان صبح و همه کارهایی که کردم و نکردم.
آقای "ر"  رسیده به وسطهای یکی از خاطراتش و روش به یکی دیگه از اساتید منتظر شاگرده. یه مجله ازروی میز برمیدارم و ورق میزنم. پشت مجله زده بهمن 89. من ایران بودم اون موقع. تاریخ های زندگیم از مهاجرت دوباره به ایران حالا به سه دسته تقسیم شده ایران خوب. ژاپن . ایران بد.
میخکوب میشن چشمهام به اسم یه بلاگر قدیمی بالای یه داستان پلیسی. دلم هزار بار برای اینجا و همه و اون روزها تنگ میشه.

دست گرمی

فرانسه میخوانم برای امتحان و  نمیدانم این را کجای دانسته های در هم برهم و به درد نخورم قرار دهم.

" م"پرسید: با چه اعتمادی و چه جراتی موجودی رو به رنج کشیدن در این دنیا مجبور کردی؟ برای اولین بار نتوانستم  مانور عشق مادری بدم. خفه شدم.

 

از جنس خاکستر

1.لابه لای روزهایی که میگذرند میگردم دنبال دلخوشی های کوچیکی که کمی رنگ تلخی ها رو خاکستری کنند. یه فیلم یه حرف یه لبخند روی خوشی میشه همه ی اون چیزی که برای گذروندن یه بیست و چهار ساعت بهش احتیاج دارم

2.با من این همه ایجوریم یا خیلی ها. اینش رو نیمدونم. اما اینو میدونم گاهی بعضی از آدمها هستند( مثل من( که همونجور که برای ادامه حیات به چیزهایی بیشتر از احتیاجات اولیه نیاز دارند و این نیاز هم یه نیاز تخیلی نیست و خیلی واقعی و درست و به حق ه؛ برای احساس خوشبختی هم به چیزهایی بیش از خونه و ماشین و همسر خوب و بچه ی سالم و عاقل و خانواده ی خوب و سالی یه بار سفر و کار و تحصیل و ...احتیاج دارند.

3.گاهی میدونی که بدبخت نیستی اما میدونی که خوشبختی ت هم چیزی از جنس یه حس موندگار شادمانه کم داره.

4.پیداش نمیکنم. نه اون حس رو نه خودم رو نه رضایتمندی رو.

5.نه اینکه هیچ وقت نبوده. اما طول عمر اون لحظه ها گاهی انقدر کم ه که نمیذاره شیرینیش بره بشینه ته روحت و لذتت رو قوام ببخشه.

6و"آدمیزاد تخم حسرت ه هر جا بکارنش آرزو میکنه کاش یه جای دیگه سبز میشد."

حکایت همچنان باقی ست.

با ترس و لرز میام سراغ اینجا. روزهایی بود که نوشتن تمام فرجی بود که نیاز داشتمبرای فرار از تنهایی،غربت و خستگی.
حالا دیگه اون روزها تموم شده. خیلی وقته که تموم شده. اما چیزی در من، در روح من از اون روزها تا امروز اومده که تموم نمیشه حتی وقتی غربتی نباشه یا خستگیی یا تنهایی. اما شاید هم هنوز هیچ کدوم اینها تموم نشده باشه. اونی که عوض شده فقط مکان بوده و روزمرگی. این بار حتی بدتر و عمیق تره دردش. تنهایی بین جماعتی که فکر میکنی باید رفیقت بشند چون از یه ریشه اید اما نمیشند. غربت هم تو جایی که وجب به وجبش بهت هویت میده دیگه اسمش غربت نیست عذاب زنده موندن ه. و خستگی از زندگیی که میخواستی و نشد که براش جون کندی و نشد که بهش ایمان داشتی و نشد.

روزی در این سه سال نبوده که نخواسته باشم بنویسم اما تکرار این حرفها با کلمات متفاوت نه دردی از من کم میکنه نه چیزی به اینجا.
قصه همون ه که بود.

1. خیلی آرام و بی عجله,جوری که فقط به اندازه ی لمس شدن حسش کنم دارم پروانگی رو تجربه میکنم. شاید اثرات نزدیکی به چهل سالگی باشد.

2. هروقت مرگی در خونه ای رو میزنه یاد من میاره که آیا زندگی ارزشش رو داره که این همه رنج رو تحمل کنیم. که این همه درد بکشیم برای درست کردن رابطه ای یا برگردوندن وضعیتی به حالت مطلوب این همه تلاش کردن آیا ارزشش رو داره. آیا رها کردن و رها بودن کلن بهتر نیست؟

3. دو سال بیشتره دارم سعی میکنم در این جماعت عجیب و غریبی که انگار هیچ وقت خودم عضوش نبودم جا بیفتم اما دریغ

4.آدم باید بدونه. یعنی بهتره که دیگه وقتی مثلن سی وهفت سالشه در جریان باشه که چی بیشتر از همه کمکش میکنه بفهمه زنده است وهنوز اون عضو گرد و بزرگ و سنگینی که همه جا حملش میکنه و تمام بدبختی ها و خوشبختی ها رو درک میکنه هنوز داره کار میکنه.
یکی کار میکنه و میفهمه زنده است یکی مینویسه یکی موسیقی میسازه یکی یه نقاشی میکشه یکی هم تا میتونه خوش میگذرونه. من فهمیدم فقط در پروسه ی یادگیری ه که حس زنده بودن رو میفهممش والا بقیه اش میشه روزمرگی. آره دیگه این هم یه شکلشه.


کاش های اولین پنج شنبه ی پاییزی

کاش آشتی کنم با اینجا.
کاش صمیمیت گذشته باز برگرده.
کاش یاد بگیرم نترسم از قضاوت شدن.
کاش اتفاقات بهتری بیفته تا باز باور کنم خدای من هنوز هست.
کاش یاد بگیرم با پسر درست حرف بزنم الکی جوش نیارم لوسش نکنم.
کاش وقتی حوصله ندارم بتونم بگم حوصله ندارم.
کاش همیشه حوصله داشته باشم.
کاش مثل مدیر مهد پسر بتونم همیشه بخندم وبه همه بگم عزیزم.
کاش پول بیشتری داشته باشم.
کاش میتونستم یه سری از فامیلها رو از لیست فیس بوک پاک کنم و ککم هم نگزه پشت سرم چی میگین.
کاش یه بار دیگه بابا رو ببینم.
کاش هیچ نوستالژی هیپ وقت نتونه در اعماق دل من بمونه.
کاش دلم برای ایران تنگ نمیشد. کاش هیچ وقت نمیرفتم از ایران. کاش هیچ وقت برنمیگشتم.
کاش کیوبم رو هنوز داشتم و بازیافتش نیمکردند.
کاش ایران تحریم نبود. کاش ایرانی ها رو باز دوست میداشتم. کاش این همه بد نبودیم.
کاش من همه ی این چیزها رو فراموش کنم و پاشم برم یه رنگ مو بخرم بزنم به کله ام که حداقل خودم برای خودم قابل تحمل باشم.

خواب خانم حنایی به مناسبت ده سالگی وبلاگستان

"...در رستوارن جنگلی خیلی زیبای ژاپنی با تمام دوستان وبلاگی جمع بودیم. همه بودند. حداقل تمام اونهایی که من از اون روزهای نوشتن و خوندن و کامنت گذاشتن یادم میاد. همه شاد و خندون از این جمع شدن. با موبایل شماره ی زیتون رو گرفتم که بهش بگم اگه دوست داره اون هم بیاد که همه ببیننش و بشناسنش. به بغل دستیم که پانته آ ی انار بود هم گفتم دارم به زیتون زنگ میزنم. جمع ساکت شد که ببینند زیتون بالاخره میاد یا نه تا بعد این همه سال بالاخره رخ نمایی کنه. یه دفعه موبایل یکی از همون بلاگر هایی که اونجا نشسته بود زنگ خورد. و همه سرها به سمت اون برگشت. از شدت هیجان آشکار شدن هویت زیتون و اینکه یاونی که گوشیش رنگ خورد یکی از بدوست داشتنی ترین های جمع بود از خواب پریدم قبل از اونکه بتونم چهره اش و هویتش رو به خاطر بسپارم..."

دلم تنگ شده برای اون روزها. برای از زندگی نوشتنهامون که گاهی رنگ سیاسی میگرفت گاهی اجتماعی . گاهی ما خارج نشین ها(راستی کی این اصطلاح رو مد کرد؟)از درد غربت میگفتیم و گاهی داخل نشین ها از درد قربت. گاهی میشدیم یه مادر تمام عیار احساساتی گاهی یه رفیق غمخوار گاهی یه همسر فداکار و عاشق یا یه پدر دلسوز. گاهی میرنجیدیم که تلخیش دورمون میکرد از دوستی های مجازی، گاهی انقدر قربون و تصدق هم میرفتیم که شوریش میزد زیر دل اونهایی که اون وضع رو دوست نداشتند.

من عجیبترین تجربه های زندگیم رو با نوشتن اون روزها ثبت در تاریخ کردم. برای خودم و برای اونهایی که به خانوم حنای اون روزها احساس نزدیکی میکردند.تجربه هایی که اگه ازشون نمیگفتم هیچ وقت نمیفهمیدم این آدمی که الان هستم چطوری این شکلی شد.

من از وبلاگستان و آدمهاش -چه خواننده و چه نویسنده-خیلی چیزها یاد گرفتم. اون هم وقتی که با دور شدنم از فضای اجتماع ایرانی میتونستم تبدیل به یه آدمی کاملن متفاوت بشم.

به امید اون روزی هستم که جایی از این دنیا خوابم تعبییر بشه.

...

یکم. حرفهایی هست که باید بگم. خیلی وقته که باید گفته بشن. اما موندن بیخ حلقم. چیزهایی هم هست که نباید هیچ وقت میگفتم اما حرف شدند و دیگه نمیشه برشون گردوند. خیلی ها رنجیده اند خیلی ها عوضی فکر کردند خیلی ها دچار خود بزرگ بینی یا سو تفاهم شدند و دیگه نمیشه هیچ جوری جمعشون کرد.

دوم. بدترین عیبم این ه که همه میتونن تحریکم کنند به کارهایی که دوستشون ندارم. به رفتاری که از خودم بعید میدونم. نزدیکی آدمها و شدت سوق دهندگیشون به بد شدنم نسبت مستقیم داره.

سوم. دلم میخواست از صبح که پا میشدم آل استارهام رو پام میکردم و میرفتم تو صف این فیلم و اون سینما دنبال دیدن فیلمهای جشنواره. مامان امروز با یه پزی برام گفت که چه حسی داشته تو صف وایسادن و با بغل دستیها گپ زدن و بعد هم فیلم دیدن. باید صبر کنم تا سام بزرگ شه تا یه روزی برسه که دیگه عصر بودن توی خونه برای منیه فاکتور ضروری تو زندگی نباشه.

چهارم."علایم حیاتی یک زن" رو خوندم و بسیار دوستش داشتم. مدتها بود به فضا و شخصیتهای یه کتاب اینهمه نزدیک نشده بودم.

پنجم.دیگه خجالت و ترسی از گفتنش اینطرف و اونطرف ندارم. اینه که اینجا هم میگم. من دلم دو تا بچه‌ی دیگه میخواد یه پسر یه دختر. سام اصلن حساب نیست. بچه ی اول اسمش بچه نیست؛ پدیده است که آدمیزاد رو با خودش میبره به دنیای ناشناخته ها.

ششم. آدمیزاد باید قسمتهای مزخرف زندگیش رو قبول کنه. شاید نتونه باهاش کنار بیاد یا اصلن از توانش خارج باشه که تغییرش بده،اما همین که فاکتهای آزار دهنده ی زندگیش رو پیدا کنه خودش یه قدم به جلوست.

هفتم.کشور آزادم آرزوست.

هشتم.مهاجرت دوباره به جایی که فکر میکنی میشناسیش و فکر میکنی آدمهاش برات آشنانند و نمیشناسیش و آشنا نیستند بیش از اونی که فکرش رو میکردم سخت بود. پوستم-مون رو کَند.

نهم. آدمیزاده دیگه. اولش دردش میاد بعد اما به یه چیزایی عادت میکنه یا شایدم به دردش عادت میکنه اما به یه چیزایی تا دم مردن هم بره عادت نمیکنه که نمیکنه.

دهم.تو این دنیا آدم برای دل رو به آتیش کشوندن زیاده. اما هیچ کس غم و رنجش دل من رو اینهمه به درد نمیاره مگه اون کسی که اصلن فکرش رو هم نمیکنه و نمیخوام هم هیچ وقت بفهمه.

یازدهم. قوی سیاه رو دوبار پشت هم دیدم و دوست داشتم. یکشنبه ی خوبی رو براش آرزو میکنیم.

دوازدهم. کلن برای منِ عامه، هنر موجودیست که :وقت تلخیها میتونی بگی آهان یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه هم از این تلخی گفت. و وقت خوشیها میفهمی که یکی دیگه یه وقت دیگه یه جای دیگه اون خوشی و اون زیبایی رو دیده.

سیزدهم. اینکه تا "برادوی" بری و نتونی یه تاتر ببینی.

به مهشید و قیامه و روشنک که بهترینند.

روزی که از نیویورک برمیگشتم به خودم قول دادم باز اینجا بشه محل دوستیها. قول دادم به خودم که گرد و خاکش رو بگیرم و از ایام و خاطره هاش بنویسم. من از این صفحه آدمهایی رو شناختم که با همه ی دوریشون و کم دیدنشون اندازه ی دوستان قدیمی هم صحبتند و مهربون و خواستنی. که صمیمی اند. که میشه بدون توضیح دادن خودت باهاشون رفاقت کنی. که میشه بعد از یه رو خسته کننده باهاشون نشست به دیدن هامون و ده. که میشه باهاشون رفت توی پارک رویاهات و قدم زد. که میشه توی یه اتاق گرم هتل وقتی بچه ها سرشون به بازی گرمه از غذاهای لذیذ گیلکی بگی. که وسط خیابون ببوسیشون و خداحافظی کنی تا کی و کجا دوباره بتونی شانس دیدنشون رو پیدا کنی.

کسی اینجا دلش برای زندگی لک زده

میتونم هزار خط بنویسم از دلایل ننوشتن. میتونم هزار بهونه ی ریز و درشت بیارم که هیچ کدومش هم دروغ نیست. تا مدتی حتی خودم هم نمیدونستم دلیل اینهمه سنگینی چی بود که دل تمنا میکرد به حرف زدن اما دست پیش نمیرفت. که اون همه بار دل به کلمه سبک نمیشد. چند وقتی هست که فهمیدم دلیل نگفتن ها و حناق گرفتنم چی بود.
دوست نداشتم تلخی ایام و تلخی من توی این صفحه بیاد و حرف بشه و خاطره ی ثبت شده. نمیخواستم رد اون همه درد اینجا بمونه. همه ی همش همین بود. یه چیزی عین زهر توی رگهای زندگی من جریان پیدا کرده بود که هر جا بودم و هر وضعیتی که داشتم تلخ میکرد من رو و روزهام رو و حرفهامو.
یه روزی دیدم دیگه تموم شده. یه روزی تصمیم گرفتم تمومش کنم.
روزی که ازبالا به شهر آرزوهام نگاه کردم باورم شد رویاها میتونند به واقعیت برسند زودتر از اونی که بشه فکر کرد. فکر کردم زندگی هر جوری که ادامه پیدا کنه ارزشش رو داره که براش بجنگی. که وا ندی. دوباره زندگی رو دوست داشتم و بودن رو. دوباره از نو دلایل شاد بودن رو دیدم. دوباره غرق لذت زنده بودن و دوست داشتن و همه ی خوبیهای زندگی شدم.


بیا و نظری افکن

دلم برات تنگ شده خانوم حنا. برای همه ی این روزهایی که یه جایی ته وجودم قایم شده بودی و شدی. دلم برای سرزندگیت تنگ شده. برای سرخوشی هات . برای غصه خوردن هات. برای اینکه از خوب و بد روزگار بگی. از سختی های مهاجرت دوباره بگی. از اینکه غریبه شدی باز بین مردمی که قرار بود همزبونت باشند. از اینکه ارزشهات بدن اینکه بفهمی عوض شد. از اینکه این آدم جدید رو خودت هم درست نمیشناسیش و خیلی وقتها میمونی باهاش چی کار کنی.
دلم میخواست زبون باز میشد به گله کردن از وقتهایی که هیچ چیز اونجوری که باید باشه نبود. به همه ی دردسرهایی که برای پیدا کردن هویت گم شده ات کشیدی و میکشی و هنوز هم درست و حسابی پیداش نکردی و نفهمیدیش.
چقدر دلم خواست به زور هم که شده بیایی و بشینی کنارم و آروم آروم دردودل کنی بلکه یکم سبک بشم. آزاد بشم از این همه رنج.
نخواستی دیگه. هر کاریت کردم نخواستی. باهام قهر کردی انگار. عیب نداره.
همین فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده.

پ.ن:فیلترت هم که کردن دور از چشم ما!

کمی تا قسمتی خداحافظی

انگار باید پشت همون میز و همون کامپیوتر که رفیق هفت ساله بود بشینم تا خانوم حنای روحم باز نوشتنش بگیره.
شاید باید تو همون اتاقی که یازده تا هم اتاقی که هر سال عوض میشدند و من چند سالی بود قدیمترین عضوش بودم باشم تا اون حرفها اون جور که حس میشد زده بشند.
باید تو استراحت بعد از ظهری، وقتی دارم خستگی نصف روز رو از کار و رانندگی و رسوندن سام به مهد و بدو بدو برای رسیدن به دانشگاه در میکنم باشم که قصه های روزمرگی رو تعریف کردنم بیاد.
باید تابستونش پر از صدای سمی ها باشه با رطوبت نفس گیر. پاییز با سبکی هوا باشه و خنکای باد و آفتابی که انگار از خود بهشت میتابه و یه عالمه رنگ. زمستونش اون سوزه باشه که پوست صورتت رو میبره و سرمایی که هیچ جا حتی خونه ات هم تمومی نداره اما لحظه لحظه یادت میاره که زمستون ه ها. بهار باشه با اون همه گل و بارون و شکوفه های گیلاسش که فکر میکنی طبیعت آخر هنرش رو به نمایش گذاشته. انگار باید همه ی اینها و یه عالمه حس و رنگ و عطر دیگه باشه تا خانوم حنا بتونه حرف بزنه.
خانوم حنا با اینکه تو بچگیم در من زاده شد اما اونجا بود که پا گرفت و بزرگ شد. و حالا جا مونده تو اون روزهای اون سر دنیا.
دلم تنگ میشه براش. چه پنهون که خیلی هم تنگ میشه. با اینکه دیگه روم نمیشه از دلتنگی برای اون بگم و از نوستالژی برای اون روزها بنویسم بس که شکوه کردم تو این خونه؛ اما میگم که تا آخر عمر برای اون قسمت که انگار با اون شکلش تموم شد دلتنگ میمونم.
اصلن من آدم دلتنگیهام. همیشه یه گوشه ی دلم برای جایی یا کسی و بیشتر از همه برای خودم- خود قدیمم- تنگ ه.
دلم نمیاد دیگه اینجا بنویسم. انگار بی حرمتی ه به اون زن که بیست و هشت ساله رفت و سی و پنج ساله برگشت.
هنوز هم نوشتن بیشترین آرامش رو میاره برام؛ همینه که خونه ی مجازیم رو هم این روزها عوض کردم تا با حال و هوایی که عوض شد همخونی بیشتری داشته باشه.
شاید قسمتی باشه برای ظهور یه آدم جدید از من.
به امید دیدار خانوم حنا

پ.ن: از دوستان ماه قدیمی اینجا- لذتی داره وقتی که دوستان اینجا هم بشند دوستان قدیمی-هر کس خواست که با این آدم جدیده دوست باشه یه خبری بده تا آدرس رو براش بگم.